روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2360 : امروز

دیشب پیشنهاد کردن که منم همراه مها برم شمال و با هم دوتایی اونجا بمونیم. این نه از طرف من قبول شد و نه مها. البته نه این که مها مخالفت کنه احساس کردم زیاد تمایل نداره. شایدم اشتباه کردم. از یه طرف به نظر من بهتر هست که تنهایی خودشو داشته باشه حالا که فرصت کسب این تجربه فراهم شده. من اینجا هم تنهام وقتی که مها نباشه. مامان که میره خونه باباحاجی بابا هم که میره بیرون. نمیدونم بعدا چی میشه. شاید ماه بعد اتفاق بیفته اما الان نه. 

دلم براش تنگ میشه. اما بهش فکر نمیکنم. به این که شب اول چجوری میگذره وقتی بعد از مدتها تنها میمونم تو اتاق. به ظاهر فرقی نداره. اما نمیدونم کار کردن تنها چه طعمی داره. مدتهاست تنها نبودیم با خودمون. یه مدت طولانی همیشه با هم بودیم. نمیدونی چقدر خوشحالم براش. مها لیاقت این زندگی رو داره. از این خوشحالم که از یه ادم مزخرف جدا شد. خودشو بیرون کشید از یه باتلاق. از این که اینجاست. از این که زندگیش داره شکل میگیره. میدونم یه روز ادم بزرگی میشه. ما بزرگ شدیم. حتی مامان بابام. از این که تجربه های تازه میکنیم خوشحالم. 

کتاب هنر داستان رو خوندندم. میخوام رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت رو شروع کنم. دلم تنگ شده براش دیشب اولش به خاطرم نبود چی بود کتاب اما بعدش یادم اومد.

 

دیگه این که همین. شاید منم سال دیگه که کنکور میدم شهر دیگه هم انتخاب کنم. چه اشکالی داره. مثلا برم تبریز. یا همدان. تبریزو بیشتر دوست دارم. قمم داره ها ولی عمرا برم اونجا :دی بیخیال از شانس من حالا تهران قبول میشم :دی

 

این روزا خوشیای خودشم داره منتها از این خوشیا که بعدا که بهش فکر میکنی غم عالم میریزه تو دلت.