روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2354 : لیست

دیشب یه لیست با هم نوشتیمو هی هرچی یادمون میومدو بهش اضافه کردیم. دیگه الان داره کتاباو وسایلشو سرو سامون میده ببینه چی ببره چی نه. کم کم یه بخش هایی از وسایلش خالی شدن. بهم دهن کجی میکنه. وسایلشو جمع میکنه وُ من نگاهش میکنم هراز گاهی یه چیزی میگه و من سرسری جوابشو میدم. به روزی فکر میکنم که باید کل سنگینی این اتاقو رو دوشم حس کنم. سنگینی نبودنش. سنگینی رفتنش. احتمالا کمتر از یک هفته ی دیگه اینجا باشه. بعدش چی میشه؟ من چی میشم. اعصابم خورد میشه. دلم میخواد به هیچی فکر کنم. حالم خیلی بده اما نمیتونم نشون بدم. 

الان که مینویسم گریم گرفت میبینتم میگه چیه دیوونه چرا گریه میکنی. اره من دیوونم معلوم نی چرا اینقدر نازک نارنجی شدم. چرا هرکی که من دوسش دارم میره ؟ حالا انگار قراره کجا بره. انگار من دیگه قرار نی ببینمش. خودم پا میشم کوله امو جمع میکنم میرم پیشش. ولی بازم همیشگی نیست. اما بهتر از هیچی. به وقتی فکر میکنم که شاید همینقدرم همو نبینیم. روزی که نه فقط از این شهر که از کشور میره. یه جای دیگه هوای دیگه ادمای دیگه. بیخیال. 

امروز راه افتادم کتابو هرچند کند پیش رفتم اما خوندم درستم خوندم باید تند تر بخونم. زبانم هست اون هفته خوندم ولی چون تستی میدونم امتحانمو خوب میدم من با تشریحیا مشکل دارم :/ 

گلدوناشم قراره من نگه دارم. چه مسئولیت سختیه جدی جدی. 

دیگه این که دکترو حداقل کاهی یه بارو باهم میریم ^_____^ یعنی مجبوره بیاد. اما مولی کلاس زبان کافه رفتن انقلاب و خیلی جاهای دیگه باید تنها برم.

همین. کلی چیز بهم بذل و بخشش کرد . منم که از خداخواسته گرفتم. 

نباید اینقدر ننر باشما. وابستگی زیادم خوب نیست. شایدم طبیعی. به هر حال ادم دیگه دلش میگیره نمیتونه بی تفاوت باشه.

نه به قبلا که فکر میکردم چه هذابیو باید تحمل کنم نه به الان که باز فکر میکنم چه عذابیو باید تحمل کنم! هیچ چیم آدمی زادی نیست. 

 

برم زبان بخونم از امشب مثل این که ازمون هست تا فردا آنلاین اما باید بخونم حداقل یه نگاهی کنم. 

  • مائده