روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2352 : دلتنگی

من دوباره شروع کردم. از الان؟؟ اره از همین الان که شبِ. از بس خوابیدم از صبح دیگه خوابم نمیبره فکر کنم ، حداقل نه تا ۱۲-۱. 

زمان ندارم یه روزم یه روزه و من عین احمقا یه روزو از دست دادم. اما واقعا حالم خوب نبود. شایدم احتیاج داشتم یه خوردت فکر کنم. به خودم به هدفم به آینده ام. من میدونم چی میخوام پس چرا از دستش بدم. فقط باید عمل کنم. و این کار سختی میشه بعضی وقتها. اما همه آینده ام بهش بستگی داره. دلم میخواد دنیای دیگه رو هم تجربه کنم. ولی اگه بخوام اینجوری پیش برمو مثل امروز فقط بخوابم هیچ اتفاقی نمی افته. 

یه خورده ناراحتم. از رفتن مها. شوخی شوخی داره جدی میشه. خوشحالم هستم براشا اما ناراحتی واسه این که چقدر دیر همو شناختیم. چقدر زود داره اتفاق میفته حتی اگه زمانش کم باشه که نیست! بیخیال فقط فکر که میکنم باز تنها میشم ناراحتم میکنه نه واسه تنهایی برای دلتنگی. دلتنگی برای کسی که مدتها با هم اختلاف داشتیم. یادمه دلم نمیخواست باهم هم اناق بشیم اما همون شد که کم کم جدا از خواهر رفیق همم شدیم. بگذریم این یه چالش باشه انگار نه فقط برای مها که برای ما هم. من خیلی وابسته شدم خب درد داره جدا شدن دیگه. ما حتی نمیتونستیم با هم تو یه اتاق بخوابیم. نمیدونم چی شد همه چی عوض شد من از داشتنش خوشحالم. دلم میخواد بهترینها براش بشه. امشب نشستیم لیست چیزایی که باید ببره رو نوشتیم. هی تک تک یادمون میومد. بهم دهن کجی میکرد. اتاقی که باید تنها توش سپری کنم. 

از اینها گذشته امسال کنکور دارمو نباید جا بزنم یعنی میشه منم اون چیزی که دلم میخواد اتفاق بیفته؟ نه که دانشگاه مهم باشه نه. ولی همه چی انگار بهش بستگی داره. حداقل برای من. اگه شانس بیارم. 

برم دیگه زبانو از اول دوباره برای خودم میخونمو کار میکنم. که این ترم که شروع میشه بد نباشم. حداقل تلاشمو کنم.

امشب معلوم نیست تا کی بیدار بمونم. 

حالا شارژر گوشیو چیکار کنیم اشتراکی بود ؟ :دی 

مها نباشه چقدر همه چی مسخره میشه باید همه جاهایی که با هم میرفتیمو تنها برم. فکر کردن بهشم حالمو بد میکنه. من دیگه کیو دارم باهاش وقت بگذرونمو حرف بزنم تو واقعیت. بیخیال. بهتره برم.  باید به خوبیاش فکر کنم. این که قدم اولو برداشته. و به هدفش نزدیک تر شده. 

  • مائده