روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2340 : بخشی از کتاب

محاکمه ، فرانتس کافکا ، علی اصغر حداد، نشر ماهی

 

کاملا ضرورت داشت که کا. خود دست به کار شود. به ویژه در لحظات خستگی مفرط، لحظاتی همچون این صبح زمستانی که چنین افکاری بی اراده از ذهنش میگذشت ، این یقین رد کردنی نبود. تحقیری که پیش تر ها نسبت به ان محاکمه احساس میکرد از میان رفته بود. اگر او در دنیا تنها بود ، به اسانی میتوانست محاکمه را تحقیر کند. هرچند که در آن صورت محاکمه ای پیش نمی امد!

 

یه خورده کند میخونم و راستش الانم خوابم گرفته اما اگه بتونم جلو خودمو بگیرم نمیخوابم.

امروز به مها گفتم فلانی چند سالشه گفت چهارده سال بهش گفتم ببین چجورین اینا اونوقت منو تو چی بودیم :( گفت اگه اون نبودیم الان اینطوری نبودیم :/ گفت من ادمی که الان هستمو ترجیه میدم. اون معلوم نیست در آینده چجوری بشه. من خب به خودم فکر کردم  حتی برای رفتن خونه ی دوستم باید التماس میکردم هرچند که اخرش بابا میگفت میتونم برم ولی حرف مامان نه بود. نمیدونم چرا اینجوری بودن شاید از همون موقع ها این عادت تنها بودنو صمیمی نبودن انچنانی ایجاد شد. با تمام اینها خیلی چیزارو دلم میخواست میتونستم زمان خودش تجربه میکردم. الان دیگه فایده ای به حال من نداره. وقتی هیجی نرمال نبوده چطور میشه توقع داشت که من نرمال باشم. چقدر باید تلاش کنم تا مثل بقیه به نظر برسم  . به نظرم فقط وقت تلف کردنه . و من برام مهم نیست دیگه. میدونم مامان قصد بدی نداشته به خیال خودش خیلی دقیق نظارت میکرده روی بچه هاش که خوب تربیت بشن . که خب نتیجش شد یه ادم ادم بدور مزخرف. شاید فکر کنی اغراق میکنم اما من واقعا حتی وقتی با فاطمه ام که صمیمی ترین دوستمه برام سخت یه چیزایی. و فکر کنم درک کنی که دست خودم نبوده. 

از اینا بگذریم. منم ادمی که الان هستمو ترجیه میدم هرچند که دوست داشتم خیلی چیزای دیگه رو میتونستم تجربه کنم. اما حتی الانم نمیشه.