روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2333 : خانه

الان که دارم مینویسم بعد از مدتها پای لپ تاپم.داشتم عکسامو میدیدم  خیلی قاطی پاتی شده باید براش وقت بذارم. کتاب جدید رو شروع کردم محاکمه ی کافکارو با ترجمه ی علی اصغر حداد نشر ماهی. زبانم فقط نکالیفشو انجام دادم نمیدونم چرا اصلا امروز یجوری بود. یه جور بد که خودمم نمیدونمم چطور بگم. حوصله نداشتم از یه طرف هم الان خوابم نمیاد که بخوابم باید کانورسیشنو حفظ کنم اما حالش نمیاد. هرچند که در اخر باید انجام بدم. نمیدونم وقتی حرفی ندارم چرا باید بیام اینجا تا بنویسم.حالم گرفتست. ولش کن بزار از کتاب بگم. شروعش مثل مسخ بود. یروز کسی از خواب بیدار میشه و میبینه یه اتفاق عجیب افتاده. من فقط یه فصلش رو خوندم درست نیست بیشتر از این حرفی بزنم. ولی این متن رو پشت جلد نوشته بود دقیقا حال کافکا رو دارم ببین:  « مدام میکوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم چیزی توضیح ناپذیر را توضیح بدهم. از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم، چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است. چه بسا این چیز در اصل همان ترسی ست که گاهی درباره اش گفت و گو شد ، ولی ترسی تسری یافته به همه چیز ، ترس از بزرگترین و کوچکترین ، ترس ، ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف . البته شاید این ترس فقط ترس نیست ، شاید چیزیست فراتر از هرچه که موجب ترس می شود. » ادم بعضی وقتا اینجوری میشه دیگه این که بی حوصله میشه.کارمو میکنم اما کلافه ام بی حوصله دوست دارم اینجوری نباشم اما نمیدونم چرا نمیتونم.احساس میکنم اگه هدفمو از دست بدم دیگه نتونم ادامه بدم احساس میکنم میترسم از این حس پوچ بودن یا شدن زندگی.  احساس میکنم فقط همینو از زندگی دارم یه هدف دوروو دراز با راهی که نا معلومه.شاید نباید فکر کنم اصلا همه ی اینا از مزخرفاته ذهنمه. خودم رفته اون عقب راحت پاشو انداخته رو پاشو انگار نه انگار که من دارم نابود میشم. بگذریم مجموعه جدیدم هنوز شکل نگرفته دارم روش کار میکنم. چند تا عکس امروز گرفتم. نمیدونم چجورین انگار حوصله فکر کردن نداشته باشم. اما تو ببین. میدونم عالی نیست اما میخوام بذارمش. شاید حالو هوام معلوم بشه شاید این مزخرفاتی که گفتم به هیچی ربطی نداره  . با این حال من میگم من نشون میدم بذار بگن عکساش خوب نیست. بزار بگن من دیوونه شدم. اصلا هیچی نگن.بیخیال بهتره ادامه ندم این حرفارو.

 

 

  • مائده

نظرات  (۲)

  • بنیامین بیضایی
  • به نظرم اتاق قشنگی دارید! من اینطوری چیدن وسایل رو می پرستم ولی هیچ وقت نتونستم بیشتر از یک کتاب روی میزم داشته باشم! بی حوصله بودن ولی انجام دادن کارا خییییلییی خیلی لذت بخشه واقعا! 

    پاسخ:
    واقعا؟؟؟ یجوری ولی به نظر من. :)

    من اصلن چیزی از عکاسی سرم نمی شه ولی عکساتو دوست داشتم اتاق دنج و قشنگی داری و سر و وضع اتاقت مثل اتاق منه وقتی ذهن آشفته ای دارم...

    متن پشت جلد کتاب رو به شدت دوس داشتم و درک می کنم

    پاسخ:
    مرسی عزیزم لطف داری :)))