روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2332 : اینجا خونه ی منه

نمیدونم چرا فقط روزا به کتاب خوندن میرسمو کار برای زبان کلاس. بقیه برنامه هامو زمان کم میارم تا عملیشون کنم :( میدونم امروزم دیر بیدار شدمو اگه بخوام همه کارامو برسم باید صبح زود بیدار شم. تازه عکاسیم که نگو. انگار نه انگار نمیدونم چرا اینجوری شدم:( دلم میخواد رو پرژه هام کار کنم. دلم میخواد اینقدر کار کنم که از خستگی از لذت کارکردن شبها خوابم ببره و صبح ها بیدار شم. دلم خیلی تنگ شده برای خودم که کلی کار میکردو زمانو نمیگذروند. امروز قبل از شروع کردن کارم اتاق بهم ریخته ی پر از وسایلمو تمیز کردم جارو زدم اصلا قیافش عوض شد. مثل همیشه انگار مغزمم باهاش مرتب شد. حالا میتونم دوباره شروع کنم. میخوام عکسامم نگاه کنم احتمالا امروز نمیرسم اما فردا چرا اولین کار بعد از تموم شدن کلاسم وقتی رسیدم خونه همینه. من از خودم نا امید میشم گاهی وقتا اما همیشه باز به خودم فرصت میدم. چون نمیخوام جا بزنم درسته نسبت به بقیه ضعیف ترم. و واسه همین باید بیشتر از بقیه کار کنم تا عقب موندگیمو جبران کنم. دلم میخواد ادمایی رو که دوست دارمو خوشحالشون کنم دلم میخواد زبانم خوب بشه فرانسوی رو هم یاد بگیرم رو مجموعه هام کار کنمو باز عکاسیام خوب باشه دلم نمیخواد تنبلی کنم دلم میخواااد یه عاالمه کتاب داشته باشم برای خوندن کتابای تموم نشدنی. دلم میخوا همین کنج دنج باشم همین یه قسمت برای من از تمام جهان کافیه. البته به اضافه کتاب فروشی مولی که خیلی کم پیش میاد کتابی رو نداشته باشه بالاخره باید از یه یه جا کتاب بخرم دیگه. دلم میخواد اینجوری زندگی کنم شاید مثل استادم سانتاگ بنیامین بارت جاکوملی اونز ادمز ... یعنی میشه؟ بعضی وقتا کار کردن سخت میشه بعضی وقتها احساس میکنم کم آوردم بعضی وقتا نمیدونم چرا بی علت اشک میریزم چون نمیتونم کار کنم بعضی وقتا میترسم همه ی اینا تموم شه و من نتونم اونجوری که میخوام زندگی کنم بعضی وقتها دلم میخواست رو عکسهام کار میکردمو کسایی بودن که میدیدن شاید اینجا نشونشون بدم. اره همینجا از تموم جهان برای من کافیه. اینجا مثل خونه میمونه برام. یه خونه ی نقلی قدیمی. با وسایل مختلف. شاید مبل های راحتی و دیوارای سبز داشته باشه. راستی کتابخونه هم میخوام بسازم براش. جایی که کتابامو بچینم توش. یه پنجره رو به روی یه حیاط با درختهای کهنه  و سبز شایدم نارنجی. شایدم بی برگ وسط زمستون. چقدر دلم میخواست یه همچین خونه ای جدا از اینجا هم داشتم. شاید یه روزی یه روز خیلی دور همچین خونه ای داشته باشم اما چه فایده. من همینجارو ترجیه میدم. شاید یروز فهمیدم اینجا چه آدمایی میان خونم و من بشناسمشون. هرچنند معاشرتی نیستم اما وقتی کسی میاد من روی باز دارم چون عاشق مهمون داشتنم. 

  • مائده

نظرات  (۱)

چه خونه قشنگی  :)

پاسخ:
ممنون :))