روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2328 : تکه های بی ربط

مخم دیگه برای زبان نمیکشه. از وقتی بیدار شدم پای زبان بودم چهار تا درسو گوش کردم به سی دیش نوشتم کلمه هارو ریدینگ و کانورسیشنو کار کردم. هووف جمله هنوز نساختم ولی الان واقعا مغزم یاری نمیکنه حداقل تا دو سه ساعت دیگه. هرچند که از خودم دیکته امتحان گرفتم لغتایی که بلد نبودمو نوشتم والان دارم تکرارشون میکنم تا یادم بمونه اما این تموم بشه میخوام کتاب بخونم. اول مقاله ی از اثر تا متن رو میخونم. خود مقاله اشو از کتاب به سوی پسامدرن با تدوین و ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز. بعدش نوشتهٔ مایکل پین رو اگه برسم بخونم. بعد اینا دوباره زبان. اصلا فردا هرچی شد من تلاشمو کردم خدایی از سه شنبه تا امروز :( ولی هنوز یه ذره مهمه برام دروغ گفتم هرچی شد شد. :دی 

نمیدونم چرا از صبح گوش دردو سردرد دارم دوباره گوشم تیر میکشه. یه مدتی هم هست بدنم یهو یه قسمتیش تیر میکشه. نمیدونم چرا اینجوریه دفعه قبل یادم رفت به دکترم بگم. مهام دوتا پاش باد کرده خدا کنه چیزی نباشه. 

راستی فاطمه بهم پیام داد گفت امروز همو ببینیم من گفتم امتحان دارم فردا افتاد واسه فردا عصر هووورا همو میبینیم دوباره بعد مدتها. دلم براش تنگ شده بود. درسته کلا همه چیمون با هم فرق داره اما نمیدونم چه خصوصیت اخلاقی مشترکی داریم که با هم دوستیم هنوز. خوشحالم که دارمش. این واقعا اغراق نیست. 

 

همین دیگه برم دیکته رو تموم کنم.