روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2318 : بخش هایی از کتاب : دربارهٔ عکاسی

اقا نمیدونی چقدر دلم میخواست منم قرن ۱۹ رو میدیدم . شانس نداریم که تو بدترین زمونه گیر کردیم تو بیخیال این حرفها. خب قسمتهای دیگه ای هم بود که بذارم ولی گفتم زیاد میشه. این کتاب عالیه. نشستم همه کتابایی هم که نام برده شده بود پایین صفحه نوشتم فکر کردم خاک تو سرت مائده ببین چقدر عقبیو هیچی انگار نخوندی. میدونم هیچوقت این لیست تموم نمیشه ولی بازم باید بیشتر و بهتر کار کنی وگرنه عقب میمونی و زمانو از دست میدی. چقدر من اتاق بالزاک رو دوست دارم. لعنتی دلم براش تنگ شد. دلم کتابشو خواست هم بالزاکو هم کافکارو. ما که دلخوشیمون به همینهاست. چه میشه کرد. خدا این خوشیارو از ما نگیره. همین دیگه تازه کتاب شروع میشه بریم ببینیم چه کرده.   

 

در زندگی او(بنیامین) ، همچون بودلر ـ و از ایل و تبار او ـ به هیچ کدام از این دسته بندی ها تن نمیدهد ، در زندگی او و همینطور در تفکراتش ، و در نهایت در نوشته هایش ، چیزی وجود دارد که مدام آدم را پس میزند، چیزی شیطانی ، که به هیچ وجه (بسیار) نزدیک شدن را بر نمیتابد. آنها همیشه جایی آن بالاها ، و دور از دسترس ، قرار گرفته اند. 

 

بنیامین، والتر بنیامین بزرگ ، از معدود باز ماندگان نسل نویسندگان قرن نوزدهمی بود:  با تلاشی بی وقفه و جدیتی تکرار نشدنی کار میکردند، جدل میکردند ، می نوشتند ، می آفرینند ، شک میکردند، سرشوق می آمدند ، دلزده می شدند ، بیمار می شدند ، سفر میکردند ،... زندگی میکردند، جان میکندند و می مردند. 

 

بالزاک مثل یک عکاس ، درست به دل همه چیزهای مغفول مانده، طرد شده، پیش پا افتاده، از مد افتاده ای میزد که فکر میکرد کماکان به کار حیات مردمان آن روزها ـ و مردمان آینده ـ می آید. 

 

نه ! هر آن کس که در جهانْ بزرگ بوده است فراموش نخواهد شد. اما آن کس که نا ممکن را می خواست از او بزرگ تر شد... اما آن کس که با خدا زور آزمایی کرد از همه بزرگتر بود . « کی یر کگور»

 

در این نویسندگان و این آثار ، همیشه جایی هست ، و لحظاتی وجود دارد ، که دست نیافتنی باقی میماند. ابهام نهفته در آنها و نیز عجز و ضعف خواننده ی در برابر عظمت آنها و آثارشان درست بر آمده از همین است. چیزی عظیم ، منحصر به فرد و همزمان دست نیافتنی آنجا هاست ، آفرینش ـ زور آزمایی بزرگ. 

 

عکاسی یا تفکر عکاسانه ( برای بنیامین) شریف ترین ، حقیقی ترین ، سخاوتمند ترین ، بی واسطه ترین ، راهگشاترین، مجهز ترین ، و مدرن ترین رسانه، یا نگرش ، مواجهه با دنیا بود. 

 

آدم با استعداد ممکن است ده بار در روز شبیه به یک احمق جلوه کند. «بالزاک» 

 

اندیشه از جسم قوی تر است؛ آن را میخورد ، جذب میکند و نابود میسازد .« بالزاک»

 

امید ، آرزوی یک خاطره است «بالزاک» 

 

امید تنها برای ما نا امیدان داده شده است.