روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2311 : برنامه

فکر کنم یه مدت شب بیدار بمونم نه؟ عصری بالاخره خوابم برد. یعنی بیهوش شدم تا ده نیم این طورها. الان نشستم سر کارو کتابرو زود تر بخونم که برم سر کتاب دربارهٔ عکاسی. اما اولش میشینم یه دید کلی از برنامه شهریورم مینویسم دلم میخواد کلی کتاب بخونم اگه بخوام جدا از کتابای کنکور کتاب آزادم بخونم باید وقت رو هدر ندم. باید یه فکریم به حال عکاسی رفتنم کنم. یعنی مجموعه جدید که نه اما کارکردن روی مجموعه هام اره. یعنی فکر میکنم. 

توی زبانم اشتباه شنیداریم داشتم. خب به خاطرش ناراحتم خب تقصیر من نبود که :((( به خاطرش یه ذره ناراحتم اما چیکار کنم با این قسمت از مغزم که درست کار نمیکنه. چرا هرچی بدشانسی نصیب من میشه. اصلا میدونی چیه من روی زبانو کم میکنم. حالا میبینی. فرانسویم تازه میخونم. اصلا شیطون میگه بچسبم به این. وقتی استعدادم توش بیشتره نه؟ نمیدونم. هوووف. برم دیگه نمیدونم امشب کی بخوابم. درنتیجه فعلا که توی سکوت شب کارامو انجام میدم. چقدر دلم تنگ شده بود برای شب بیداری. البته نه مثل دیشب که کلی استرس کشیدم. مثل امشب که قراره تو حال خودم کارامو انجام بدم. 

 

یعنی میشه یروز بتونم به زبان مسلط بشم؟؟ این ارزو رو به گور نبرم؟ اخه میدونی من شانس ندارم مثلا تا میخواستم لابراتوار درست کنم برای خودم دیدی چی شد؟ گرونی شد دیگه حتی با این که جاشو داشتم کنسل شد :((( اصلا میترسم به چیزی فکر کنم بعد نشه ضایع شم. های های میتونم گریه کنم واسه بدشانسیام. باورت نمیشه اما اشک تو چشم جمع شده. 

 

  • مائده