روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2260 : از اینجا شروع شد...

امروز قراره برای گوشم بعد سه چهار سال برم دکتر. به نظر خودم بدتر شده. دنبال شنوایی سنجیم بودم که همشو از اول پیدا کردم. فکر کردم شاید ماجرا از اینجا شروع شده باشه :

 

 

میبینی فقط یه ضایعه تو گوش راستم بود . اما از سال ۹۴ هر دوتا گوشم ضعیف شد . چرا من اینقدر بدشانس بودم؟ اصلا این چیه که به شانس ربط داشته باشه مائده . حالم گرفته است . میترسم برم بگن کاریش نمیشه کرد. میترسم خبر بدی بگیرم اما نباید مثل احمقا رفتار کنم. شاید راهی باشه. شایدم باید تکلیفم روشن بشه. شایدم زمان زیادی نداشته باشم برای شنیدن. به نظرت میشه آهنگ هایی که دوست دارم یا صداهای کسایی که دوسشون دارمو تو خاطرم نگه دارم؟ میشه اون تن صدا تو خاطرم بمونه؟ اصلا اکثر مردم به همچین چیزی فکر میکنن؟ هرچی به مامان میگم خودم میخوام تنها برم گوش نمیکنه فکر میکنه من بهش نمیگم چی میگه دکتر شایدم حق داره من نگم. مامان امیدواره راه درمانی براش باشه اما من میدونم که نیست. حداقل این چیزیه که اویولوژیست به من گفت. گفت سلولهای گوشتو از دست دادی و نمیشه دوباره برگرده. بیخیال مهم نیست اصلا اینا چیه کله سحری دارم بهت میگم. بیا امروزو شروع کنیم فعلا وقت دارم که کتاب بخونم تازه وقتی برگردم باید کلی بشینم پای زبانم که حوصله ام نمیاد ولی چاره ای نیست. بهتره برم یه ذره آهنگ گوش میکنم نمیدونم چرا گیر دادم به پالت :/ یه زمانی اصلا خوشم نمیومد ازش چون یکی از نوازنده هاش معلم کلاس کنکورم بود منم بدم میومد ازش :/ ولی الان فکر میکنم چرا از بیچاره بدم میومد فقط چون شبیه یه ادم عوضی بود:/ بیخیال بهتره برم. برام امیدوار باش خبر بدی نگیرم یا حداقل توانایی روبرو شدن باهاش و پذیرفتنش رو داشته باشم.

 

 

 

 

  • مائده