روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

222: دهمین دوشنبه ی ترم آخر

خب حرف زیاد دارم فقط بگم حالم خوبه خیلی خوب خوشحالم امروز خیلی روز خوبی بود واقعا میگم .چقدر خوبه که اینجوری شدم و چقدر بد اینقدر دیر .البته جاهای دیگه همچنان همونجوریم یعنی بستگی داره دلیلشم میدونم اما خب دست من که نیست.ولی کلا یه احساس رضایتی از خودم دارم. کلی چیز دارم بهش فکر کنم واسه کنفرانس باید حاضر شم تمام این مدت فقط فکر کردم اما هیچی ننوشتم و کتابم باید بخونم.تمام فردا رو میزارم برا خوندن کتاب باید زودتر شروع کنم اصلا از اون روز که موجها تموم شده روزام یجوری شده از بی کتابی دوست ندارم این وضعو دلم نمیخواد که نخونم .دلم میخواست از چند صفحه اش عکس بزارم اماکتابو دادم به بیتا که بخون یعنی خواست امیدوارم اونم مثل من خوشش بیاد از کتاب.

دستم به نوشتن وقایع نمیره انگار میترسم با گفتنشون از ذهنم پاک بشن و نتونم بهشون فکر کنمو لذتش از بین بره یه همچین چیز مسخره ای.


میدونی امروز به این فکر میکردم دست ها چقدر خوبن . به نظرم ادمارو میشه از دستهاشون شناخت دلم میخواد بعضی ادم هارو که میبینم فقط به دستهاشون نگاه کنم. اخه من حالو هوای خودم که جدا از تنمه فقط تو دستهام پیدا میشه اونم بعضی وقتها .دستهامو میبینم میفهمم چجوریم با حالم مطابقت میکنن .اصلا همه چیزش تغییر میکنه.عجیبه نه ؟ اینو امروز کشف کردم. نگاه کردن به دستهای کسایی که دوسشون دارمو هم خیلی دوست دارم انگار بخشی از وجودشونو میبینم . ادم به دستها که نگاه میکنه فقط به این فکر میکنه این دستها چجورین یعنی اون آدم خود اون شخص چجوریه یا حتی خود دست ها.

امروز سر کلاس بحث سر  فلسفه شد رشتش واسه ارشد که کدوم دانشگاه چیو فلان فلسفه هنر یا خود رشته ی فلسفه ....آغا از اینا بگذریم یه کرمی تو جونم افتاده برم ارشد فلسفه بخونم :)))) آرزو بر جوانان عیب نیست :(((( حالا اومدم اینو به بیتا میگم نوشته فلسفه :| :| :| موفق باشی .میگم چیه مگه :/  زده هیچی لابد میتونی دیگه . من : الان یعنی فکر میکنی نمیتونم بووووووووووووووووووق خانم جای انرژی دادنته ؟ -___- برو بوووووووق :))) شکلک قهر :دی میگه  بابا سخته اخه. من :همچنان استیکر قهر میگه You are my herri . میگم هری چیه خودت هری ! :دی میخنده میگه تو قهرمان منی :))))) خوبه دیگه حالا اینو داشته باشین به مامان میگم یه کرمی تو وجودم که برم ارشد فلسفه بخونم .میگه آهااااااااااا تازه فهمیدی چی باید بری بخونی ! من : :| :/ -____-  میگم حالا چون تو فلسفه دوست داری عکاسی که بد نمیشه میگه نه ولی بهتر از اونه بری بخونی . حالا نمیدونم تونستنمو به بیتی ثابت کنم یا بودن جایگاه عکاسی تو زندگیمو به مامان. خلاصه این که فعلا میخوام سکوت کنمو از کرم های درونم صحبت نکنم ولی مطالعه کنم حالا همینجوری گفتمو اما به نظرم جذابه و خب به عکاسیم مرتبط. البته در هر صورت فعلا قصد شرکت کردن ندارم ارشد شاید چند سال دیگه دو سه سال دیگه اما میخوام تلاشمو کنم بخونم ازش من هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم. حتی همه مقاله های استادم پیدا نکردم که بخونم :( 
  • مائده