روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2164 : این چند روز

بعضی اوقات فکر میکنم بعد از یک زندگی طولانی فقط چند ماه دیگر از عمرم باقی مانده است و بعضی وقت های دیگر احساس میکنم دختر بچه ای یازده ساله ام که میخواهد راجع به همه چیز بداند. 


کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


خب امروز ساعت چهار بیدار شدم. اما بعد نمیدونسم چیکار کنمو گرفتم خوابیدم. تا ساعت نه اینطورا بعدشم ته اتاق هنوز مونده بود مرتب بشه با مها وایسادیم به جمع کردن دیگه الان شد ما بینشم یه ذره کتاب خوندم. احساس میکنم خوندن این کتاب بعد از مدتی حدودا دو سه ساله یجور دیگست برام. حس اون موقمو ندارم اما همش یادش میفتم انگار مال روزای خیلی دوری بود. خیلی خیلی دور. 

باورت میشه هنوز باتری لپ تاپم پیدا نشده؟ معلوم نیست کجا هست. آخرم باید یکی بخرم. فعلا برنامه هام به تعویق افتاده :( کتاب جدیدم نخریدم فعلا باید همونهایی که دارمو یا قبلا خوندمو بخونم. 

راستی فردا کنسرت کلهر جانمه. اینقدر ذوق دارم که نگو. اختتامیه فصل بهارمه :دی بلکه حالمون خوب شه و جدی تابستونو شروع کنم. این چندروز اخرو به خودم سخت نگرفتم. شاید درست نباشه ولی نیاز داشتم بهش به نظر خودم. 

یه خورده هم غمگینم این روزا میدونم نمیشه هم شاد بود هم غمگین. شایدم بشه! حتی نمیدونم چرا یهو همه وجودمو میگیره دلیلشو نمیدونم. اینش هست که اذیتم میکنه. مثل دلتنگی میمونه ، برای چی خبر ندارم. 

راستی عکاسی تو خونه رو شروع کردم. نمیدونم خوبه یا نه اما به شدت واقعیه! فقط روم نمیشه نشونش بدم :دی این روزا که به خصوص مامان نیست به شدت شلخته بودیم ما البته الان بعد جابه جایی که کردیم مرتب شد من میزو وسایلمو از پذیرایی جمع کردم اومدم تو بالکن. اینجا هم خوشگلش کردیم. راستی دیروز بدون روسری اومده بودم تو بالکن مامان گفت چرا بی حجاب میری گفتم چون به حجاب اعتقادی ندارم گفت ولی بابات داره منم گفتم خب به من چه :/ همین شد که مها و مامانم بحث کردن. نه که از قصد بگه ولی نمیتونه قبول کنه ما خودمون این باشیم. من کارمو میکنمو سعی میکنم بحث نکنم ولی میدونم میخوام خود واقعیم باشم. دیدی بعضیا تا سر کوچه یجورن. بعدش یجور دیگه؟ متنفرم از اینجوری بودن. 


میدونی قاطی کردن اول خردادم واسه چی بود؟ دو تا از قرصام نمیدونم تغییرات هورمونی میدن نمیدونم درست گفتم یا نه اما واسه همین بود قاطی بودم تا درست شه:/ شیطونه میگه چرا قرص میخوری ولش کن بره اما میدونم حالم بهتر شده میتونم عین بچه ادم بشینم سر کارم. 

روانشناسمم رفته آمریکا. خب خوش به حالش واقعا. ولی دیروز به دکتر میگفتم میترسم برم کلاس زبانو تو جمع. گفت پس چجوری میخوای بری زبان گفت باید بری با روانشناس دیگه این مشکلو حل کنی نیاز به رفتار درمانی داری. اینه که حالا روم نمیشه به بابام بگم پول میخوام. فعلا بیخیالش شدم. 

دیگه این که دکتر برای هزارمین بار بهم گفت فلسفه پول نداره دختر. برو یه رشتهٔ نونو آبدار. مامانم میگفت برو فرانسوی زبانشو بخون که دوست داری من این وسط حکم مرغی رو دارم که یه پا داره. خدا کنه ضایع نشم:(

همین دیگه. دیروز به مهام گفته باید سرکارم برم میگفت دختر خودمم باید سرکار بره فقط هرچی به خواهرت میگم گوش نمیکنه. نمیدونم ولی ادم چجوری بره سراغ چیزی که دوست نداره. من یه کار دیگه پیدا میکنم برای خودم. بی ربط به رشتم شاید.