روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2159 : در راستای هدف

امروز که خیلی وقته شروع شده فقط بینش یک ساعت خوابم برد. زبانمو خوندم الانم فصل چهارم تموم شد میرم فصل پنجم. فعلا دارم جوری میخونم که ببینم جریان از چه قراره قطعا باید دوباره خونده بشه حالا فکر کن این چهار جلده :دی -_____- زیادم بد نیستا ادمو قلقلک میده. نمیدونم چجوری بگم. 

تصمیم گرفتم چون امسال سال مهمیه و من همینجوریم قراره برم باشگاه و کلاس زبان دیگه فعلا این پروژه عکاسیمو متوقف کنم. و به جاش یه مجموعه دیگه رو شروع کنم که هنوز ایده ی خاصی راجع بهش ندارم هرچند یه چیزایی تو ذهنم هست ولی از توی خونه است. باید براش وقت بذارم تا بفهمم چیکار باید کنم. خیلی هیجان زدم. یه ذره استرسم دارم براش بنا به دلایلی ولی فکر میکنم باید انجامش بدم. 

برنامه کارمو تا حدودی چیدم اما تیر به بعد رسما شروع میشه. الان یه خورده کندم تو خوندن این کتاب. باید حالا کتابم برم بخرم وقت نکردم هنوز احتمالا برای کلاس زبان برم چون تو وصال اموزشگاهش بخرم. یه خورده دور ولی چاره ای نبود. عوضش باشگاه کوچه بغلیه یا بقلیه. 

خدا کنه بتونم. میدونم امسال قبول نمیشم حتی بشمم نمیرم یعنی مرخصی میگیرم چون باید خیلی بخونم و بدونم چی به چیه ولی خیلی برام مهمه. فکر کن همه آیندت به یه آزمون بستگی داره :/ کاش تلاشام نتیجه بده. هرچند که الان اول راهم ولی نگرانش هستم. بیخیال. نباید فکر کنم به این چیزا باید فقط به شدنش فکر کنم چون دارم همه انرژیمو میذارم که بشه. والا مگه بیکارم. همین برم دیگه دیر شد فصل پنج رو باید شروع کنم. 

  • مائده