روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2141 : رویاهام

امروزم خیلی وقت شروع شده. مها رفته غذارو بزاره منم از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا. میخوام بعد از نهار مقالهٔ چشم و ذهن دوربین وار رو بخونم. کاش میدونستم برای چه کتابی( دوستم گفت احتمالا کتاب نظریه عکاسی ) تا اینجا بنویسمش ولی از ماینور وایت هست. 

قبل الان از ۱۲ با مها نشستیم از رویاهامون حرف میزدیم. یعنی میشه یروز اتفاق بیفتن؟ باید دید چی میشه. امیدوارم ده سال دیگه جایی باشم که تو رویاهام فکر میکنم. چقدر عوض شده رویاهام از حتی از چند ماه پیش تا الان. دلم میخواد سخت کار کنم که بتونم. یعنی دنیا منو به کجا میکشونه؟ یعنی میشه بشه؟ چی شد اینقدر بزرگ شد رویاهام. یروزی اصلا در این حد نبود چقدر ساده و پیشو پا افتاده بود. نه که بگم الان خیلی خاص شده نه خیلیا بهش رسیدن من اون دنیارو میخوام تجربه کنم. احتمالا برم کلاس زبان از تیر. یعنی بازم معلوم نیست ولی فکر میکنم لازممه حتما. زیاد زمان ندارم. باید کار کنم. 

خب از صبح کتابمو خوندم یروزم باید برم انقلاب باز کتاب بخرم. البته بعد این کتاب اون کتاب عربیه رو شروع ممیکنم. امروز عکاسی نمیرم. نمیتونم برم یه خورده عقبم جاش فردا حتما میرم. صبح خوابیدم ساعت شیش تا فکر کنم ۹-۱۰ یادم نیست کی بود دقیق. بعدش بلند شدمو باقی کارها. همین