روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2131 : بی خوابی

خوابم نمیبره. از ساعت ۹-۱۰ هم رو تختم. اعصابم خورده و نمیدونم دلیلش چیه. بیقرارم هستمو باز نمیدونم چرا. همش فکرای مزخرف میاد تو ذهنم. صورتمو رو بالش فشار میدم شاید از ذهنم برن. دلم میخواد بمیرم. چرا زندم. چرا عرضه مرردنم ندارم. یه حفره انگار تو درونم که مثل ساعت شنی همینجوری خالی میشه. نمیدونم چیه. چرا خلاص نمیشم از دستش. من که همش خونم به کسیم کاری ندارم چرا اینجوریم. دلم میخواد بمیرم اما نمیدونم چرا. فقط احساس میکنم بودنم به نفع هیچکس نیست چیزی جز عذاب نداره. چرا خوب نمیشم از این تغییر خوبو بد خسته شدم. از این که یه ساعت حالم خوبه یه ساعت حالم بد. دلم میخواد های های گریه کنم ولی اشکمم نمیاد. کلافه بودم از سر درد از گرما لباسمو دراووردم تا آروم شم. اما دیگه از خودم کلافه شدم. چجوری خودمو از خودم جدا کنم؟ هیچکس منو نمیفهمه. همین خودش یه عذاب. با ادما حرف میزنم معاشرت میکنن اما هیچی ازم نمیدونن. شاید منم از اونا نمیدونم. پس چرا معاشرت میکنن ادما با هم. که فقط وقت بگذرونن؟ ربطی به دوریو نزدیکی نداره. این حالای منو حتی پدر مادرم نمیدوننو نمیتونن ترک کنن که من تو اتاق چه حالی دارم. چرا هیچوقت نفهمیدنم. چرا هیچوقت کنجکاو نشدن. چرا هیچوقت نزدیک نشدن حتی دورم نشدن از فاصله دور ببینن و بشناسنم ؟ تقصیر اونا نیست من بدم. صداشو از بیرون میاد من اومدم بیرون. تو جمع کلافه بودم. حوصله نداشتم. ول کن دارم چرت میگم بهتره دوباره کلمو فشار بدم رو بالشو سعی کنم بخوابم. امشب اگه تموم بشه از فردا مجال نمیدم به فکرای تو ذهنم فقط کار میکنم فقط کار پشت هم که هیچ فرصتی نمونه. 

  • مائده

نظرات  (۱)

سلام بر بانو بی اعصاب وبلاگ
چندتا راهکار هست برای ارامش بیشتر
عرض زندگیت رو زیاد کن، از خودت زیاد انتظار نداشته باش، به اندازه سوپرمن، انسانی انتظار داشته باش
خونه سم هست ، وسواس فکری ادم رو زیاد میکنه، خودتو تو طول روز خسته کن، سالن مطالعه، کتابخونه ، پارک و پیاده روی. حتی میشه تو پارک مطالعه کرد
زیاد زود نخواب، ساعت ٩ شب!! خیلی زوده، ١١ به بعد بخواب
از کسی انتظار کمک نداشته باش، خودت دست خودتو بگیر، خودت خودتو بغل کن، حتی از پدر و مادر
موفق و شاد باشید
پاسخ:
سلام. :)
خب اونهارو امتحان کردم شاید بعدا باز کتابخونه برم. زود که خب اخه من صبحا چهار صبح بیدار میشم ساعت نه و ده زیاد دیر نیست ولی موافقم باید خودمو خسته کنم. بله درسته. از هیچکس نباید توقع داشت.ممنونم ازتون. نه نیازی نیست.