روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

211 : امروز

بعضی وقتا دلم میخواد حرف بزنم.مخالفتمو بلند اعلام کنم. وقتی میبینم راجع به یکی از مهمترینهای زندگیم حرفی زده میشه.اما فکر که میکنم میبینم با حرف زدن من چیزی درست نمیشه. جدا از اون حرف زدن من هنوز اونقدر اصولی نیست که بتونه به بهترین وجه ممکن عمل کنه یا اون حقو ادا کنه. واقعا احساس ناتوانی میکنم.ولی تهش به این میرسم که اونقدر به اون آدم باور و اعتماد و اعتقاد دارم که بدونم خیلی قبل تر از خیلی حرفا ، خیلی قبل تر از اینجا بودن من ، ثابت شده هست و اگه یه عده نمیفهمن به خاطر کم بودن اون نیست به خاطر بی شعوری اون عده هست و نیازی به دفاع من نیست منی که هیچی نیستم ، هیچی . خوبه کسی بنویسه و قدرت بیان داشته باشه اما من هنوز در اون حد نیستم و شاید هیچوقت نباشم. ولی مطمئنم همه چیز به مرور مشخص میشه ادما خودشون خودشونو نشون میدن همونایی که دم از خیلی چیزا میزنن .

 

بریم به دوشنبه

دوشنبه کلاس عمومیمو به موقع رسیدم.اما خیلی خیلی خوابم  میومد دیشبش دو ساعتم نخوابیدم. سر کلاس کارگاه اولش بچه ها عکساشونو گذاشتن خیلی خسته بودم اما سعی کردم تمرکز کنم و بهش توجهی نکنم نوشتم حرفای استادو کلا خیلی خوب بود هرچند همیشه یه چیزایی هست که انگار من نشنیدمشون ... بعدشم کنفرانس مهسا و ساجده که خب خیلی خوب بود به نظرم خیلی حرف شنیدم خیلی یاد گرفتم . سر کنفرانسا ، دیگه انگار یادم رفته بود خسته ام و خوابم میاد جدا از اون حرفا اونقدر جذاب بود که گذر زمان رو حس نکردم .گفتم کنفرانس مهسا وااایی یاد دیروزش افتادم چرا من اینقدر شوتم میگم گاهی مغزو زبونم یکی نباشه این میشه .بهم گفت برم بپرسم فلان استاد هست یا نه .منم رفتم بپرسم استاد اونجا بود وای حول شدم همش به این فکر میکردم الان چه فکری میکنه راجع بهم.من اصلا از این یارو خوشمم نمیاد میدونمم دو طرفست این حسم اونم از من خوشش نمیاد ولی خب استاد نمیگه من با اون چیکار دارم که سراغشو اومدم میگیرم؟ حالا ایناش مهم نیست احتمالا دیروز فهمیده جریان چی بوده این مهمه که چرا من اینقدر سوتی میدم خانم میم میگه امروز دوشنبست؟ اصلا حتی فکرم نکردم.میگم فکرم جای دیگه بود چقدر دلم میخواست اون مکانو زودتر ترک کنم میگم آره .خام ق میگه نه یکشنبست.خب مائده جان چرا اینقدر حول میشی چرا فکر نمیکنی چرا خودتو کنترل نمیکنی مثل دستو پا چلفتیا نباشی چی بگم بهت آخه .از این حرص میخورم دلم نمیخواد بی حواس باشم یا حتی برای یک بار اینجوری خودمو نشون بدم اما انگار این سر به هواییا تو ذاتمه همیشه باید سوتی بدمو از دستم در بره.


امروز امروز

کلی برنامه داشتم اما با پیشنهاد بابا و مامان قرار شد بریم بیرون چقدرم پر ماجرا بود و چقدر خوش گذشت از طوفانی که اومد بارونی که گرفت یسری تستم زدم  واسه عکسام اما عکاسیِ اونجوری نکردم. اومدم خونه نشستم به نوشتن لیست کتابایی که این چند وقته دیده بودم و تو فکرم بود بخرم تعدادشون خیلی شد اما باید ببینم چقدر میشه با پول تو جیبیام که جمع کردم بخرم اولویت بندی کنمشون در هر صورت همش نمیشه الان ولی خب گفتم واسه تابستون خوبه کلا یه لیست کتاب داشته باشم واسه خوندن.دلم میخواد زمان خوندنمو زیاد تر کنم و  وقت بیشتری بزارم وقتی استاد اون روز لا به لای حرفاش گفت قبلنا 12 ساعت کتاب میخونده در روز خیلی خجالت کشیدم.حالا میفهمم چجوری تو دوروز کتاب تموم میشه.این که من چقدر ضعف دارمو تنبلی میکنم ناراحتم میکنه. این که هی میفهممو باز از دستم در میره بیشتر اعصاب خوردی داره. به هرحال باید کم کم کم عادت هارو ایجاد کرد نمیشه شب بخوابی بگی دیگه مثل همیشم نمیمونم. میدونی وقتی به قبل برمیگردم خیلی دورم نه همین اول ترم بهمن ماه میبینم چجوری همه چی عوض شده. حالا احساس میکنم کم کم کم یخم واقعا داره آب میشه هنوز هستا ولی خیلی کمتره حالا راحت تر حرف میزنم راحت تر میخندم گوش میکنم و خب این چیزا مطمئنن همش به وسیله ی من انجام نشده این که استاد ازم میخواد حرف بزنم یه جورایی انگار این خواستنه باعث میشه من جدی تر تلاش کنم میدونی اگه ترسی دارم ریخته بشه نمیدونم چجوری بگم . این که بهم میگه ایرادامو ، ایرادای  کارمو .خب خوبه خیلی خوبه نه این که ناراحت نشم از این که ایراد دارم ناراحت میشم اما این که بفهمم این که استاد میگه و کس دیگه ای نمیگه خوبه نه این که کس دیگه ای نگه ها منظورم اینه یه غریبه نمیگه .حداقل امیدوارم بتونم برطرفشون کنم. میفهمم بهتر شدم اما هنوز کلی ضعف هست که مثل بقیه نشدم. خب میدونی من عادت دارم خودمو با خودم مقایسه کنم و ببینم باید چیارو درست کنم این که ببینم یکی دیگه چجوریه به نظرم یجورایی تهش به حسادت میرسه این که اون اونجوریه من نیستم بعد زور بزنم مثل طرف بشم که خب نمیشه چون شاید اونجوری شدن برای من زود باشه واسه همین نتیجه نده و خب هیچ قدمیم برای بهتر شدنم برداشته نشه و همونجایی که هستم درجا بزنم.میدونی به این نتیجه رسیدم دلم نمیخواد خیلی پر رنگ باشم شاید خیلی مسخره باشه اما پر رنگ شدنِ باعث میشه ادمای بیشتری وارد زندگیت بشن که خب مسلما یسریا واسه رضای خدا نمیان. و این که راستش از این حواشی خوشم نمیاد.یجورایی بیرون گود که باشی کسی بهت کار نداره میدونم درست نیست یه بخشیش. بیرون که باشی شاید نتونی تغییری تو بقیه ایجاد کنی ولی حداقل خودتو گم نمیکنی.میدونی این که یه وقت یه روزی واسه تو گود بودن خودمو گم کنم هدفمو عکاسیمو انگیزمو میترسونتم.این که بخوام مثل بقیه بشم.دلم نمیخواد به جایی برسم دهن پر کن بشم. گالری بزارم .خوبه چرا نمایش میدم کارامو اما برام مهم نی کی ببینه اصلا چه اهمیتی داره کی میبینه اگه این ادمای در گیر حاشیه هستن میخوام نبینن.میخوام تنها باشم ناشناس باشم اصلا در نظر بقیه هیچی نباشم.اما خودمو گم نکنم دورویی نکنم منفعت طلب نباشم.به خاطر بقیه کاری نکنم.نمیخوام خودمو به هیشکی بچسبونم برا این که یه چیزی هستن.حتی استاد که هرچی دارم از خودشه شاید بعد دانشگاه حتی دیگه روم نشه برم ببینمش شاید،شاید که نه حتما دلم تنگ میشه برا کلاس برا حرفاش برای همه چی اما این که یک درصد فکر کنه ممکنِ برای منافعم میرم میبینمش و میخوام این ارتباط قطع نشه اذیتم میکنه.اون روز باید میرفتم چایی میاووردم به بچه ها گفته بودم این دفعه من میارم بعد کنفرانس مهسا بود منتها هنوز استاد حرفی نزده بود هانیه اومده بود شیرینی آورده بود گفتن که برم بیارم به استاد گفتم میخوام حرفارو بشنوم. میدونی الان که فکر میکنم پشیمون شدم از حرفی که زدم شاید نباید میگفتم در هر صورت رفتم و خب حرفم باید زده  میشد به هر حال کلاسه ولی مییگم شاید نباید میگفتم.اصلا همین الانم دلم میخواد خودمو گمو گور کنم از همه جا از همه چی حتی اینجا. دلم نمیخواد بکشتم بالا چون این منو میترسونه که یوقت نمک نشناس نشم یه وقت بیشتر از ظرفیتم نباشه یه روزی اصلا دارم دیوونه میشم نباید فکر کنم. نباید نباید.حالا دلم نمیخواد هیچی تموم شه اما چند هفته بیشتر نمونده ...


بگذریم 


دلم میخواد الان بخصوص که حالمم خوش نیست یه کتاب جدید دستم بگیرم تا فکرمم منحرف بشه اما دو هفته دیگه کنفرانس دارم تقریبا و دیگه وقتشه ازش فرار نکنم و دستم بگیرم الان چند روزه دارم فکر میکنم دیشب نمیدونم خواب بودم یا بیداری میدیدم که دارم کنفرانس میدم و خب چقدرم راحت حرف میزدم و حرفامم یادمه تا حدودی همون کمکم کرد حالا خواب بود یا نتیجه ی درگیری این چندوقتم بود که فکر میکنم خوب بود. نمیدونم چی میشه شاید افتضاح باشه ها اما نمیخوام بترسم باید انجام داد دیگه فوقش بد میشه نمیخوام مثل ترم پیشم بشه .البته بد نبودا برای اون ترم اما الان یکی دوسالی گذشته همه چیی عوض شده اونوقت کارم عوض نشه ؟باید سعی کنم بهتر بشم ایرادامو بنویسم.امیدوارم همه چی خوب پیش بره.نمیگم عالی بشه اما نتیجه زحمتمو ببینم یعنی کاری که میخوام بکنم خیلی برام راحت نیستش.البته من فیلسوف نیستم همه چیو بگم باید بنویسم همه چیو و نتیجه شم برام مشخص باشه شاید از رو بخونم نمیدونم اما میخوام این چیزی که دغدغه ی خودمه حرفای خودمم باشه نه صرفا رو خوانی یا نمیدونم معرفی یا نمایش دادن نمیدونم شاید اصلا نشه این چیزا شاید چیز چرت و پرتی بشه. 


خیلی حرف زدم نه؟ از ساعت 11 این صفحه رو باز کردم هی نوشتم هی پاشدم واسه همین اینقدر طولانی شد.اما دلم میخواست حرف بزنم .دلم میخواست همه چیو بنویسم.




  • مائده