روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2103 : در آن صبحگاه زنده بودن سعادتی بود.

اگه هزار بارم این کتابو بخونم بازم ازش یاد میگیرم. دلم میخواد حتی همین حالا که تموم شد دوباره شروعش کنم و بخونمش. خیلی کتاب خوبی. خیلی براش کمه. خیلی دوسش دارم.


سوزان سونتاگ و جاناتان کات، ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی ، نشر حرفه نویسنده.


سونتاگ در مدخل یکی از خاطراتش از خود میپرسد «چه چیزی به من حسی از نیرومندی میدهد؟» و در پاسخ می‌گوید :« عاشق بودن و کار کردن » و تایید وفاداری به « سرمستی های پرشور ذهن». 


زمانی که ذهن به سراغ دانستن برود ، فضا برای میل گشوده میشود. 


عاشق شدن و دانستن به من حس زنده بودن و دانستن می دهد.


چیز هایی هست که تنها در سکوت بین ادم ها اتفاق میفتد. 

سکوتی را که شفاف است دوست دارم چون آدم ها می‌توانند پس پشت آن را ببینند.   


من ترجیح میدهم دربارهٔ آنچه برایم جالب است حرف بزنم و تظاهر نکنم که ساده تر از آن چیزی هستم که واقعا هستم، چون در این صورت محبت کسی را بر پایه ی غلط به خود جلب میکنید. 


مساله این است که چه میزان در جامعه زندگی میکنی ،جامعه به معنای مبتذلش، و چقدر اوقات احمقانه ای را که به نظر تو یا به نظر آدم های دیگر پرشکوه می آیند سپری میکنی. 


خودت را به دیگران وام بده ولی خودت را به خودت ببخش. 


فکر میکنم امروزه همه چیز نوعی جهش ، ریسک و خطر است و همین باعث هیجان و جدیت آن میشود ــ سعی میکنی خودت را کش بیاوری و فراتر بروی . و برای بدست آوردن تمرکزی که برای این کار لازم است، آدم باید کار کند ، نه در معصومیت بلکه با شدت و حدت در خود فرو رفتن، که اگر خودت را خیلی زیاد به آدم ها و خواسته هایشان وام بدهی ، یا اگر درگیر تصورآدم ها در مورد کارت و یا درگیر نظرشان در مورد خودت باشی، از هم می پاشد و محو میشود. 



خیلی بی قرارم. نمیخواهم این بی قراری فروکش کند. بر عکس ، دلم میخواهد بیشتر شود ، انرژی بیشتر و جنب و جوش بیشتر. 


عکاسی چشمان تازه ای به ما میدهد و دیدمان را تمیز و شفاف میکند.