روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

2079 : ویژگی های خوب

من امروز خیلی دیر بیدار شدم. دیشب دیر خوابیدم و کلی عکسای عکاسایی که میشناختمو دوباره دیدم و در موردشون از کتاب نگاهی به عکسها خوندم. امروز چون اول هفته است خودمو میبخشم که ساعت ۹-۱۰ بیدار شدم. دیگه صبحونه امو خوردمو برناممو دیدم که چه کارایی دارمو نشستم و دارم کتابمو میخونم. اریوگنا تموم شد. خدا خلق کرد تا شناخته بشه اینو استادمم گفته بود. بگذریم. 
داشتم فکر میکردم چقدر من و مها خوشبختیم. نه به اون معنای آبکی. از این نظر که حالا درسته پدر مادرمون یسری چیزاشون شاید عالی نباشه اما همیشه حداقل من فکر میکنم تو تصمیماتمون مارو آزاد گذاشتنو حمایت و درک کردن و حتی مارو به جلو روندن بهمون اعتماد کردن. مثلا من در مورد انتخاب عکاسی انتخاب فلسفه یا حتی کتاب خوندن که اولش بابام فکر میکرد دیوونه ام کل پولامو خرج کتاب میکنم و نمیرم خوش بگذرونمو بخورم همون پولو ولی مسخره امون نکردن به اون معنی. چه بسا که شرایط رو هم ایجاد کردن و حتی با حرفاشون و رفتارشون حتی اگه مخالف بودن چون بابام یه دفعه ازش پرسیدم گفت زیاد از فلسفه خوشش نمیاد اما به من یک بار هم نگفت که نخونم و نرم (از این اخلاق بابام خوشم میاد زوری نمیخواد حرف خودشو ببره تو مخت) چه بسا که شرایط خونه رو هم محیا کردن. بیشتر وقتی ادم از نقص ها شکایت میکنه امروز به این فکر کردم خوبیایی هم واقعا هست. شرایط خونه مناسب. این که من کل وسایلمو حتی میزمو اوردم گوشه پزیرایی و کسی بهم غر نمیزنه خودش کلیه. یا این که مامان هر روز که میره بیرون میگه کار کنیدو از دست ندید زمانو از این شرایطی که خونه هیچکس نیست استفاده کنیدو ...انگار مطمئن باشه به کاری که منو مها داریم انجام میدیم. همین تو یسری چیزا هم شاید خیلی سخت گیر باشن اما از اوناهم میشه گذر کرد. به هر حال فکر میکنم همه اینجوری شاید باشن و طبیعی باشه.
  
امروز شاید برم عکاسی همین حوالی.
نمیدونم چرا من از اون دسته ادمایی نیستم که نتونم کتابمو سالم نگه دارم.