روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2053 : شاید چرت نویس

کلا تو این سه تا داستانی که خوندم یه چیز مشترک بود این که ازدواج اولش خوبه بعد تغییر میکنه اون چیزی نیست که اول هست حالا تو هر کدوم یجور. تولستوی فکر کنم یه خصومتی داشته یا خودش پشیمون بوده نمیدونم والا از من بدتره :دی ادم چندشش میشه میخونه یا فکر میکنه بهش. احساس میکنم همه اینجورین همه این کارو میکنن سخت توضیح دادنش. این که فقط برای روابط جنسی شون ازدواج کردن یا با هم در ارتباطن. منم باور نمیکنم زیاد که این مورد بی تاثیر باشه. هرچند که الان خیلی همه در قید این مسائل نیستنو راحتن. و همه چیز عادی. چه زن چه مرد. یعنی لزومن هم ازدواج نمیکنن. من نمیدونم و نمیگم خوبه یا بد. داوری نمیکنم چون هرکس به خودش مربوطه. اما در مورد خودم هیچکدوم نیست. الان البته . نه ازدواج و نه بدون ازدواج کلا یه گاردی دارم که نمیدونم چیه و چجوری حل میشه. البته میدونم چرا علت به وجود اومدنشو میدونم ولی نمیتونم توضیح بدم. شاید باید سنم بیشتر بشه که البته فکر نکنم تغییری کنه. این چیزی که تو سالی که گذشت بیشتر فهمیدم. هرچند که سعی میکردم عادی برخورد کنم مثل بقیه اما خب نشد.  دوست داشتن کافی نیست و ربطیم بهش نداره به نظرم. شاید تولستوی هم همینو میگه ‌شایدم من کلا اشتباه فهمیدم به هر حال که این داستان هنوز تموم نشده.


یسری چیزاشو میخونم میبینم خدایی راست میگه. مثلا همین که زنا خودشون به خودشون نگاهشون اینجوریه. همه دنبال شوهرن :/ باور نمیکنی اما دقیقا تو همین زمونه اینجوریه. 

  • مائده