روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

2036 : اشتباهات گذشته

من راستش نمیدونم بقیه هم مثل من براشون پیش اومده یا حداقل فکر میکنم برای همه پیش میاد که یه دوره ای از زندگیشونو دوست نداشته باشن یا به خاطر بد بودن خودشون یا به خاطر کارای احمقانه شون یا هرچی که نارحتشون میکنه از قبل. من چند تا از این دوره ها دارم. شاید به خاطر همین اینقدر وسواس دارم الان که خوب بگذرونم. یا حداقل تلاشمو میکنم در لحظه که اینجوری باشه و راحت نمیگیرم به خودم این که سخت گیرم فقط وقتی ارامش میگیرم که اون چیزی که فکر میکنمو بتونم انجام بدم. یه جاهایی احساس بلاهت میکنم از بخشی از گذشته. احساس حماقت یا این که چقدر احمق بودم که فلان حرفو زدن فلان کارو انجام دادم. یا بعضی وقتام بقیه باعث شدن برام گذشته تلخ باشه یادآوریشم حتی. الان احساس میکنم یه خورده میترسم. اصلا دلم نمیخواد به یسری از خاطرات گذشتم برگردم حتی دلم میخواد پاکشون کنم. که البته نمیشه یا شایدم باید باشه که عبرت بشه برام تا تکرار نشن. تو یکی دو مورد چند نفر در جریان کار اشتباهم بودن. حماقت و بلاهتم. همین جاها شناختم یسریارو. این خیلی بده که اطرافیانت بروت بیارن یا جوری راجع بهش حرف بزنن انگار برای خودشون نه پیش اومده نه پیش میاد. بعد از بالا هم بهت نگاه میکنن مسخرت میکنن. یا آدمایی که نمیدونن کامل و همش سعی میکنن کنکاش کنن. اقا جان چی میخوای از اشتباه من چه سودی به حالت داره که میخوای سردر بیاری اصلا هر مرضی که من داشتم یا دارم. یا هر اشتباهی که کردم. بعضیا نه سر پیازن نه تهش اما میخوان تنبیهت کنن. خلاصه که خیلی رو اعصابن. تو هم فقط راه حلت اینه بیخیال باشی. چون نمیخوای راجع بهش حرف بزنی. یجوری باید این موقعیتارو رد کنی سریع و بحث رو عوض کنی. 

خلاصه که همین بعضی وقتا اتفاقات بد یا اشتباهاتم میان تو سرمو یهو یادآوری میشن. و من انگار احساس سرخوردگی بهم دست بده که اون کارو انجام دادم یا اون دوره ابله بودم :(


چند وقت احساس میکنم یهو یه لرزشیو نه خودما انگار بیرون اتفاق میفته. میفهمی؟ یجوریه. با توضیح فهمیده فکر نکنم بشه.



  • مائده