روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

203 : فوران ذوق

خب یه چند روزی هست مثل ادم ننوشتم فکر میکنم الان وقتشه که تعریف کنم از امروزم شروع میکنم.
امروز خونمون مهمون داشتیم. نه نه بزار از صبح بگم میخواستم برم عکاسی صبح زود تا قبل سه خونه باشم که بتونم لباسامو عوض کنم اما نشد. حوصله نداشتم گرفتم خوابیدم دوباره کلی دپ بودم .خب آدم اینجوری میشه دیگه به هزارو یک دلیل حوصله نداره .همیشه که خوشو خورم نیستی یا برعکس .هیچی از موجها یه خوردش مونده حدودا 70 صفحه الان کمتر شده امشب میبندمش .وای خدا خیلی مزه میده کتاب خوندن انگار واقعا یه جای دیگم هستی یه دنیای دیگه ادمای دیگه .
....


هیچی بعد که صبحونه خوردم اونو گرفتم دستم مامان رفت بیرون زنگ درو زدن. تصویر پستی-پستچی رو که دیدم یادم افتاد کتاب سفارش دادم تا رفتم پایین مامان اومده بود گرفته بود ازش . آقا اینقدر ذوق کردم. اصلا ذوق خونم اومده بود پایین کلی هیجان دارم . هیچوقت برا زبان اینقدر هیجان زده نبودم گفته بودم که کتاب میگیرم اینترنتی سفارش دادم هر دفعه میرفتم دانشگاه نمیشد برم بخرم اخرم گفتم بفرستن. خب فکر میکنم همین شوق یاد گیریش یه نشونه مثبتِ. هیچ وقت همچین حس اشتیاقی به زبان نداشتم. همیشه فراری بودم ازش . البته دلیل داشتا ولی مهم الانه. 

امروز خانم دکتر میم خونمون بود حرف که شد ربطیم نداشت به عنوان مثال از زبانو این که بچه ها هزار تا کلاسو چیو چی میرن چقدرم بلدن اما نمیتونن دو کلمه جمله بگن به اون زبان چون به خودشون جرئت نمیدن تمرین کنن بیان کنن کم کم باز بشه میگفت واسه حرف زدن ، بچه هم اولش راحت حرف نمیزنه که کم کم راه میفته با اصوات .میگفتن واسه هر کاری خوب نی فقط یاد بگیری باید تمرینم باشه این بروز دادن به اشتراک گذاشتن هی یاد بگیری فایده و نتیجه ای نداشته باشه بدرد نمیخوره. مثل اون حرف استاد که میگفت بهم باید بگم باید سعی کنم حرف بزنم فکر کنم همین حرف زدنم راهم بندازه کم کم بهتر بشم ادم باید به حرفا گوش کنه همینه باید به حرف استاد عمل کنم.اخه من گند میزنم هیچوقت چیز درستو نمیگم بعد خب ادم خجالت میکشه دیگه.  سوتی زیاد میدم اما خب همه تلاشمو میکنم که مغزو زبانم کم کم هماهنگ بشن. 




این کتابامه نگاه نکنین کتاب داستانام  بالاش زده Easystarters  خب از پایین ترینش گرفتم محکم کاری .بعد که دایره لغاتم بزرگ میشه و افزایش پیدا میکنه میرم سطح بالا تر .آخه زیرش آموزش مطالعه شو نوشته بود که 4 بار باید خوندش نمونش اینجاست همینم گیر نکنم توش صلوات البته واسه این سطح فکر کنم اوکیم D:  :). باید یه دفتر یادداشت کوچیک بگیرم این کلمه هایی که توش نمیدونمو بنویسم توش تو خود کتاب ننویسم مرورشون کنم.اون یکی کتابه خیلی خوبه کلا کتابایی که گرفتم نگاهشون کردم به نظرم واسه شروع خیلی خوبن باید حالا یه برنامه ریزی منظم بزارم که کار کنم دیگه هر روز مثلا از یک ربع شروع کنم کم کم زیادش کنم تا  یک ساعت یا دو ساعت ثابت اما از  کم برم بالا که خسته نشمو کم نیارم. تو ذوقمم نخوره .یه زمانیم بزارم واسه مرور .خدا کنه نتیجه و به قول استاد خروجیش خوب باشه . دیگه این که کلی حالمو خوش کرد. نباید یادم بره که باید تلاش کنم کار کنم مطالعه کنم همه چیزایی که از استاد یاد گرفتمو . کتاب خانم میمم روزی یک صفحه تایپ کنم تا تیر تموم بشه میرسم اگه شروع کنم.اما الان دوباره عکسای ماریو جاکوملیو باید ببینم فردا برم عکاسی .از صبح کله سحر. امشب موجهارم تمومش میکنم من دوسش داشتم کلا ویرجینیا وولفو دوست دارم هرچند این چیز مهمی نیست .اما نوشتنش کتابش مثل بقیه کتابا نبود. جدا از روند خود کتاب و داستانش که از ریزو درشت مسائل توش بود من با لغتای جدیدم اشنا شدم.طرز نوشتن و نثرش حتی . ترجمشم فکر کنم خیلی خوب بود. خیلی وقتی نگاه میکنی به نظر کتاب سختی میاد کم کم روندش دستم اومد.

الان یه مدت بود بابا میگفت گوشی ببین چی میخوای برات بگیرم. حالا مام هی بگیم نمیخوایم هی نمیشه که دیگه با برخورد دوستان که حسابی شاکی بودن این اداها چیه رفتم گوشی ببینم . خب عادت کردم اما فکر کنم این مدت نداشتنش یه خورده خوب بوده و باعث بشه بتونم خودمو کنترل کنم زیاد از حد وابستش نشم. ولی بودنشم لازمه. اونروز که داشتم گوشیارو نگاه میکردم بیتا گفتش که اگه میام بریم ببینیم .یعنی ادم با معرفت به این میگنا پایه هیچی دیگه نمیدونم فکر کنم دوشنبه بودش اومد دنبالم رفتیم یه پاساژ حالا هیچ کدوم ایسوس نداشتن مام که نرفته بودیم پایتخت ولی یه گوشی دیگه دیدم به نسبت قیمتش واقعا خوب بود و اون چیزایی که من از یه گوشی میخواستمو داشت حالا بازم نگاه میکنم تا بخوام بخرم. بعدشم رفتیم شام خوردیم خیلی چسبید از 14 فروردین تا حالا بیرون نرفته بودیم.دیگه یادم نمیاد. باید برم امشب با مهسا شاید بریم عکاسی قراره بهم خبر بده.من عاشق شبم.

  • مائده

نظرات  (۱)

سلام
اتفاقأ همین دیشب داشتم فکر می کردم آخر شب که چطوری میشه قرآن رو به زبلن های دیگه ترجمه کرد ؟ آخه برای اونا که واژه های عربی تعریف نشده است ‌، خب یعنی ترجمه شو معنی می کنند !!!! چه جوری آخه ؟!!!! یکی از این درگیری ذهنی خلاص کنه
میشه جوابمو تو وبم بدی
ممنووووووووووووووون
پاسخ:
مم نمیدونم والا چجوری ترجمه میکنن