روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

201 : زندگی ادامه دارد

نطقم کور شده 
کلمات جاری نمیشوند
سخت مینویسم
دستانم با فلاکت دکمه هارا میفشارند
اینجا طوفانی دیگر در راه است
فقط یک ماهِ بهار گذشته
اردیبهشت هوای خوبی ندارد
 

بوی طوفان می اید
هوا تاریک شد
گیاهم گلهایش خشکید
جوجه هایم مردند
کبوتر ها پریدند 
هیچ کس نیست
خانه خالیست


بیمارستان
پدر 
دستگاه
خانه
تاریکی
نفس
اوکسیژن

خواب

خواب 

خواب

اوکسیژن 
نفس
حوصله هیچ چیز را ندارم
نه بد نمیگذرانم
دستانم به عکاسی نمیروند
همه چیز درونم جولان میدهد
همه جا خالی
دوربین در دستانم سنگینی میکند
تمامِ ذوقَم کور است
نمیتوانم ، نمیتوانم عکس بگیرم
از من جداست


بد نمیگذرد
فقط بوی اتفاقات بد می آید
جوجه هایم مردند
گریه نمیکنم 
غم تمام بدنم را یکپارچه فرا گرفته است 
جایی برای ریزش اشکها باقی نمانده
این جمله ناخودآگاه به ذهنم می آید
مدام تکرار میشود
"تجربه ها یکیست یک بار اتفاق میافتد"
فکر میکنم
برای اولین بار جوابی در مغزم پژواک میشود
من از تجربه های تکراری میترسم
تجربه های تکراری دردناک ترند
انگشتانم روی هرحرف مانند پتکی سنگین فرود میاید
نمیدانم به کجا قرار است برسم


گیاهم گلی تازه غنچه کرده است
در خانه روبرو دو جوجه ی دیگر نفس میکشند
سمتشان نرفتم
جوجه های خودم نمیشوند


این خاطره تکرار میشود: 
جوجه هایم نیست شدند 
مادر میگوید رفته اند پیش مادرشان
قبول میکنم
اما جایشان درون چشمانم خالیست
برای نبودنشان گریه نمیکنم 
دلم را گرم میکنم
که پیش مادرشان امن ترند
اما دلتنگشان هستم
دیگر هیچ جوجه ای نخریدم
هیچ حیوان دیگری هم
هیچ جوجه ای جوجه های خودم نمیشوند
دلم خوش است پیش مادرشان هستند
ده سال شاید بیشتر گذشت
اتفاقی شنیدم

مادر
همسایه
کلاغ
کارتن
خون
جوجه
دروغ 

تمام وجودم را غم میگیرد
انگار همان کودک خردسالم
از کلاغها بیزارم
امشب انگار همان شب است
تجربه ها یکیست
اما تکرارشان دردناک تر است
میدانی با چه چیز روبه رو میشوی.
تجربه ها یکیست
اما تکرار میشوند
دردش هم یکیست.
از ، از دست دادن بیزارم


باد پرده را به حرکت در می اورد
خورشید امروز گرم تر بود
گرمایش را حس میکردم
اما تنم گرم نمیشد
اتاق رو به تاریکی میرود
از تاریکی بیزارم
اما روشنایی نمیخواهم
گیج خودرا در موجها غرق میکنم
پرسیوال میمیرد
جای خالیش حس میشود
اما همه چیز ادامه دارد
زندگی ادامه دارد
باید چراغ را روشن کنم
ذوقم را سر جایش بیاورم
نباید راکد بمانم
بگندم
بایدجاری باشم
بگذرم 

و هر بخش دردناکی چشمانم را ببندم و فشار دهم تا رد شود

زندگی ادامه دارد ...


                                                                                                          م.د.ر


  • مائده