روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1956 : اتمام کتاب سه استاد سخن

ـ بالزاک ، دیکنز ، داستایفسکی ـ ، نوشتهٔ اشتفان تسوایگ ، ترجمهٔ محمد علی کریمی ، نشر نی 

خب این کتابم تموم شد. باورم نمیشه یه روزه تمومش کردم یعنی نشستم پاشا. ببین مائده بشینی و تنبلی نکنی میتونی. برای داستایفسکی خیلی مفصل بود نوشته اش. به نظرم کتاب خوبی بود یه آشنایی از نویسنده آثارش میده یه جاهاییم مقایسه میکرد با شکسپیر مثلا. از اونجایی که من هیچی از دیکنز نخونده بودم و فقط یدونه کتاب از داستایفسکی خوندم خب اونجوری درک نمیکردم نوشته هارو اما در مورد بالزاک رو میفهمیدم. خیلی چیزا از داستایفسکی و زندگیش نمیدونستم خب شناخت نویسنده به نظرم مهم و بهتر میتونی آثارشو درک کنی. خیلی بد دارم مینویسم اما مخم نمیکشه :دی. در کل کتاب بدی نبود اگه از این نویسنده ها و آثارشون چیزی نمیدونی به نظرم خوندنش واقعا می ارزه. 


خب منو مها همچنان بیداریم. اونم داره کار میکنه. به منم میگه نخواب کار کن باهم بخوابیم اما من میترسم صبح بیدار نشم اما به خاطرش یه ذره دیگه بیدار میمونم. نمیدونم کتاب جدید چی بخونم حالا باید نگاه کنم. راستی نه کتابام اومد نه آلبومم. ادمو ها یعنی تو خماری مذارن تیوال پیام داده بود امروز از ساعت ۹ تا ۵ ارسال میشه منم هی منتظر بشین بشین نیومد که :/ خورد تو حالم. 

فردام نمیتونم کتابخونه برم. چرا؟ چون مامان باز نیست فقط شبا میاد میخوابه و یه غذایی درست میکنه امروز بهش گفتم درست نکن غذا خودمون میکنیم خسته ای. گفت نه کجام خسته است. خلاصه ما میخوایم کاری نکنه نمیدونیم چیکار کنیم دیگه. فردام باز میره اونجا. فکر کنم بهش بیشتر از خونه خوش میگذره. در نتیجه خدا کنه صبح بیدار شم دوباره نیاد زنگ بزنه و خواب باشم. میترسم از خونه برم بیرون مثلا میخواستم برم پیاده روی.