روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1954 : بالزاک


سه استاد سخن ـ بالزاک ، دیکنز ، داستایفسکی ـ ، نوشتهٔ اشتفان تسوایگ ، ترجمهٔ محمد علی کریمی ، نشر نی 


من از ساعت هشت اینطورا بیدار شدم. کلی به خاطرش به خودم افتخار میکنم چون واقعا خوابم میومدو طول کشید از سرم بپره ولی نسکافهه اثر خودشو گذاشت. دارم همون کتاب سه استاد سخن رو میخونم که بخش اولش در مورد بالزاک بود تموم شد. خوبه چند تا کتاب از بالزاک خونده بودم میفهمیدم چی میگه و البته شاید به خاطر خوندن پرومته بود که توصیفاتش از بالزاک برام آشنا بود و درک میکردم. فصل بعدی در مورد دیکنز هست که من هیچی ازش تا حالا نخوندمو نمیدونم. این کتاب یه ذره هم منو یاد کتاب دربارهٔ رمان و داستان کوتاه سامرست موام انداخت که نصفه خوندمش نمیدونم موقع امتحانا بود یا حال نداشتم نصفه ولش کردم باید دوباره بخونمش. اینم استادم معرفی کرده بود راجع به نویسنده ها و کتاباشون بود.

دیگه همین. برم ببینم میتونم این کتابو یروزه تموم کنم بشینم پاش که میشه. 


تصمیم گرفتم دو تا عادت خوبو درون خودم ایجاد کنم که همیشگی بشه. حدس میزنی چی باشه؟ یکیش این کم بخورم! یکی این که حتما پیاده روی رو برم روزی حداقل یک بار. حالا چرا؟ چون وزن کردم خودمو با قدم حساب کردم ۲۶ تا ۳۰ کیلو اضافه وزن زد برام :/ اصلا اینقدر ترسیدم مثل عمه خدابیامرزم بشم که نمیتونست از جاش تکون بخوره. درسته که من چند ساله همین شکلی موندم و چون قدم بلنده اونجوری نیست ولی به هرحال چاقم و دوست ندارم سلامتیمو از دست بدم. واسه همین دوست دارم تا قبل از امسال این عادتارو تو خودم ایجاد کنم. تا تو سال جدید دائمی بشه. میدونم از پسش بر میام فقط باید بخوامو تنبلی نکنم.