روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

193 : روزای پر بــــار :/




دیشب یعنی امروز صبح حدودای 3-4 بود که خوابم گرفت چراغ به شدت اذیتم میکرد با این که نورشم اون جوری زیاد نیست اما دلم تاریکی با نور میخواست! از اونجایی که به جز این نور دیگه ای تو اتاقم نداشتم پرده رو کامل زدم کنار چراغ رو خاموش کردم . نور خیابونو ساختمونای بغل بود افتاده بود رو سقف یعنی تاریکی محض نبود .بعد مدتها خوابیدم با نور کمتر از همیشه خوابیدم البته به اینم فکر میکردم خیلی زود صبح میشه و اینقدرم خسته بودم که زود خوابم برد.

میخواستم امروز برم بانک و عکاسی واسه بانک که مامان هر چقدر بیدارم کرد بلند نشدم نمیتونستم میفهمین هرکاری میکردم قدرت باز کردن پلکارو نداشتم .این هفته از اون هفته هاست ک کلا باید بخوابم :| :/ اصلا نمیتونم جلو خوابمو بگیرم . رفتم بیرون که برم عکاسی به زور خودمو مجبور کردم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم .هیجی برام جذاب نمیومد اصلا ایده هستا اما این که روی چی کجا پیادش کنمو نمیدونم اصلا نمیتونستم عکاسی کنم و خب نتیجش این شد که عکس نگرفتم و دست خالی اومدم خونه :((( فردا جمعست و من فقط فردارو وقت دارم سر فرصت زمان بزارم و هنوز نمیدونم چیکار کنم. این هفته ی کذایی نمیدونم چمه که اینقدر خستم. بعدم که نهار خوردم موجهارو گرفته بودم دستم میخوندم که باز  پلکام سنگین شد . یعنی واقعا نمیتونستم مقاومت کنم همونجوری تو همون حالت که کتاب دستم بود بیهوش شدم حتی نتونستم بزارمش کنار یعنی میخواستم اما میگم نمیتونستم .این هفته کارام بد نشه خدا کنه اصلا نتونستم عکس بگیرم که ببینم بد یا خوب خوشم نمیاد مثل ادمای بی مسئولیت بی خاصیت دست خالی برم اما خب دلمم نمیخواد کم کار کرده باشم و فقط برای خالی نبودن عریضه 4 تا عکس بزارم بدون هیچ کیفیتی .فردا باید همه تلاشم رو بکنمو بزنم بیرون خدا کنه بتونم :( خیلی اعصابم خورده که هیچ کاری نکردم اصلا احساس میکنم از خودم بدم میاد :( الانم دوباره خوابم گرفته ای بترکی مائذه که اینقدر میخوابی :(( -___- .عصر مامان بیدارم کرد امشب خونه باباحاجی بودیم همه برای شام طرفای شیش بود گفت میخواد زود تر بره منم واسه این که دوباره نخوابم پاشدم حاضر شدمو رفتم. یک ساعتم نیست برگشتیم. خب باید بگم خوش گذشت بدک نبود روحیم عوض شد.

گوشم گرفته و کیپ شده . آلرژی بهاری :( از این بخش بهار متنفرم. و خب نمیتونمم پنجره اتاقو ببندم چون خیلی گرم میشه اتاق و کلافم میکنه.

خیابون تاریکِ و مثل دیشب چراغ ساختمونا روشن نیست که یه نوری تو اتاقم بیاد در نتیجه باید با همون نور سابق بخوابم.

واقعا خیلی روزای پرباری دارم :/ 

راستی یه خبر خوب جوجه هامون به دنیا اومدن :))))))))))))
اینقدر ذوق کردم دیدمشووون کوچولوئن خیلی. بعد میلرزیدن خیلیم زشتن :)

  • مائده

نظرات  (۱)

آخییییییی....جوهجه...نااااااااااازی
پاسخ:
^ـــــــــــــ^ :))))