روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1900 : هزارو نهصد!

میتونم دوباره شروع نکنم. میتونم تا ابد توی رختخواب بمونمو صبح رو شب کنم شب رو صبح بی این که زندگی کنم. میتونم از زیرش در برم و بگم خسته ام. میتونم فراموش کنم همه رویاهامو. همه آینده رو. میتونم مرگ خودمو ببینم. مثل یجور خودکشی کردن. میتونم نترسم میتونم جا بزنمو فراموش کنم. میتونم عین احمقا دست از تلاش بردارم دست از همه چیز بردارم دست از زندگی بردارم. حالا اما من اینجام نمیدونم برای چندمین بار دارم دوباره از نو شروع میکنم. دوباره از نو شروع کردن اتفاقا کار ساده ای نیست. ادامه دادن از اون سخت تره جا نزدن از ایین هم سخت تر. خب من صبر کردم شرایط درست بشه. اما شرایط درست بشو نیست. هر روز که از خواب بیدار میشم خسته ام انگار هیچوقت قرار نیست از این خستگی خلاص شم. هر روز یه داستانی هست مثل امروز که جفت پاهام درد میکنن ! :/ نه که شرایط خیلی هم درست نباشه. تو اتاق تنهام میتونم بی حواس پرتی کار کنم چندین ساعت. میزم دارم دیگه بهونه ندارم که نمیشه. فقط باید سعی کنم. از نو شروع کنم ادامه بدم جا نزنم. مهم نیست برام تو فاز افسردگیم. یعنی بهم گفتن که هستی با توجه به چیزایی که گفتم از خودم. میخوام درستش کنم بهش میدون ندم. سعی کنم خودمو خارج کنم یه حرکتی کنم نه که تسلیم باشم همیشه گفتم پیش خودم انسان پس قدرت اراده اش برای چیه. اگه نتونم کار کنم حداقل تلاش کنم یه ذره جایگاهم بهتر بشه پس اختیار چی میشه. دلم نمیخواد دست بسته تسلیم این زندگی باشم. خلاصه که همین. امروز دوباره میشینم سر کتابم. کتابی که وقتی میخونمش باهاش زندگی میکنم. درگیرش شدن رو دوست دارم. سعی میکنم کارای دیگه امو هم انجام بدم اما اولویتم با کتاب. این هفته یه روزم میرم عکاسی. هفته ای یک بارو تصمیم دارم برم که خودش در ماه به قول روانشناسم میشه چهار بار کم چیزی نیست. خب پس هنوزم میشه کاری کرد. دلم نمیخواد یه آدم افسرده باشم که هیچکاری نمیکنه و فقط خودشو زندونی خونه کرده. تسلیم شرایط نمیخوام بشم. ابدا. رویاهام همونن. مثل ادمایی بشم که دوسشون دارم. مثل استادم سونتاگ بارت بنیامین سارکوفسکی جاکوملی اونز ادمز... وقت جنگیدن...

  • مائده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی