روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1897 : خستگی

امروز وقت روانشناس دارم. شیطونه میگه دیگه نرم. اخه این روزا که همش خوابمو خستم. خستگی دست از سرم بر نمیداره. اینجوری که نمیشه زندگی کرد. نمیدونم چی بشه شاید بهش بگم شایذم باید صبر کنم به روانپزشکمکه دارو میده بگم اینجوری باشه نمیتونم به خوردن داروها ادامه بدم حتی اگه بدتر بشم. خب اخه نگاه کن من همش خوابم خیلی کم و بزور خودمو مجبور میکنم حالم از این وضعیت بهم میخوره. هیشکس منو درک نمیکنه هیچکس. کاش روزای پرکاری بیاد اینقدر پرکار که به خاطر کارکردنم خستهباشمو شبها بیهوش شم. خوشبحال مها راه انداخت خودشو و میره کتابخونه. روزا دلم براش تنگ میشه وقتی نمیبینمش. همین. 

  • مائده