روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1896 : نمیشه سالم از این غم گذر کرد...

حالم خوب نیست حرفیم ندارم راجع بهش بزنم. امروز هیچکاری نکردم دو صفحه فقط خوندم تمام روز توی رخت خواب بودم تقریبا. پریروز عصرش رفتم انقلاب. که مثلا کتاب ببخرم حالم خوب بشه. یه کتابی که میخواستم چاپش تموم شده بود پیدا نشد ولی کتاب ضیافت افلاطون رو خریدم. با ترجمه محمد علی فروغی. اما کتاب خریدنم حالمو خوش نکرد. احساس میکنم دارم غرق میشم هرچیم دستو پا میزنم نمیتونم شنا کنم. هیچ شادی نمیبینم. هیچ نقطه ی نورانی که سمتش برم. هیچی نیست هیچی جز ناراحتی. احساس میکنم همه اتفاقای خوب خارج از زندگی من میفته. حوصله ندارم میخوام سعی کنم بخوابم. مثل تمام روز. کاش میشد همه چیو به خصوص زندگی رو از اول شروع کرد. کاش دوباره متولد میشدم.

  • مائده