روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1895 : روزمره

دیروز روز بدی نبود تا فصل نه رو هم خوندم. خودم باورم نمیشد. اما امروز هنور از جا پا نشدم اصلا حالم خوب نیو همش عطسه و فین فین میکنم:/ دلم میخواد بخوابم. اما فکر نکنم خوابم ببره. خلاصه که همین. سرماخوردگی از پا انداختتم :دی یجور بدی افسردم فکر کنم همش دلم میخواد بخوابم حتی هیشکاری نکنم خیلی رو اعصابم این موضوع. نمیدونم چرا اینجوریم. حوصله هیچکسو تدارم. پس چرا خوب نمیشم؟ بعضی وقتا واقعا دلم میخواد نباشم وجود نداشته باشم. بمیرم. احساس میکنم اگه عمرم تموم بشه ناراحت نمیشم که چرا مردم. حس خستگی وحشتناکی بهم دست میده. روزای سختی رو واقعا دارم میگذرونم با این که به نظر ساده میاد. هیچکس درکم نمیکنه حتی خودم خودمو. و دیگه این که حرف خاصی ندارم بزنم. دوتا از فیلمای برسون رو دانلود کردم ببینم اما اصلا دستم نرفت  به فیلم دیدن.  همین. خدا کنه بتونم بلند شم. 

  • مائده