روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1892 : سرما خوردگی

دیشب  اینجوری تموم شذ که ریه ی راستم تیر میکشید و کم کم این تیر کشیدن به کل بدن رسید. از درد خوابم نمیبرد. صبح که بیدار شدم گلودرد وحشتناک داشتم در نتیجه به محض بیدار شدنم تقریبا حاضر شدم رفتم دکتر که البته رفتو برگشتش پیاده بودو پیاده روی امروزم شد. تازه رسیدم خونه داروهامو خوردم سریع با این که خواب آورن ولی چیکار کنم دیگه حالم خوش نیست. باید تو رخت خواب کتابمو بخونم چون هنوز بی حالم. من خودم همش احساس خوابالودگی میکنم حالا اینم اضافه شد. اما مهم نیست امیدوارم زود خوب بشم حوصله سرما خوردگیو اصلا نداشتم. تصمیم گرفتم همین انرژی کمی که مونده برامو بزارم پای کارم دوروز بود دوباره داشتم خوب میشدما با دقت میخوندم و تمرکز داشتم. هرچی سنگه جلو پای لنگه :/ بیخیال داستان امروزمم اینجوری شروع شد. 

  • مائده