روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1889 : شنبه روز بدی روز بی حوصلگی...

نمیدونم یهو چی میشه انگار بدنم مثل ماشین جوش بیاره. سرم درد میگیه با چشمام. دستام درد میگیره و بی حس میشه تخته پشتمم همینطور. بدنم سرد میشه بی حال میشم. نمیدونم باید چیکار کنم. الان رو تخت افتادم یه شکلات خوردم بهتر شدم ولی اونجوری نه پشت سرم تیر میکشه. شاید خوابم درست نیوده نمیدونم. به هر حال از صبح سعی کردم بخونم کتابمو از اولم شروعش کردم چون یه ذره اشو خونده بودم ولی وقتی اینجوری شدم اصلا نمیتونم بشینم به خصوص با درد چشمام خیلی سخت تره نگاه کردن به کاغذ اینه که الان روتختم میخوام سعی کنم یکی دو ساعت بخوابم شاید خوب شم. دیروز که بیرونم رفته بودم خیلی انرژیم رفت با ساده ترین فعالیتی انگار حالم بد بشه یادم باشه به دکترم بگم اگه حالا تا بهمن یادم بمونه. همین. اول هفته با خستگی شروع میشه. 

  • مائده