روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1886 : اتمام کتاب به سوی فانوس دریایی

راستش من کناب موجها و خانم دلوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. الانم نمیدونم خود کتاب اینجوری بوده یا تو ترجمه اینجوری شده چون یجوری بود از این کتابایی که خیلیا شاید حوصله اشون نکشه بخوننش  به هر حال که تموم شد. بد نبود  ولی اونجوریم نبود بگم دوباره میخونمش. شایدم اشکال از منه نمیدونم. 


نوشتهٔ ویرجینیا وولف، ترجمهٔ صالح حسینی ، نشر نیلوفر


ولی آخر یک شب چیست؟ فاصله ای کوتاه، خاصه هنگامی که تاریکی دیری نمیپاید و زمانی نمیگذرد که پرنده ای می نالد، خروسی می خواند یا سبز کمرنگی مانند برگی چرخان، در گودی موج شتاب میگیرد. با این همه شب به شب می پیوندد. زمستان یک بسته از این شبها را در آستین دارد و با انگشتهای خستگی ناپذیر آنهارا یکسان و عادلانه بر می زند. بلند میشوند؛ تاریک میشوند. بعضی از آنها بر فراز سیاره های روشن ، الواح روشنایی، بر جای میمانند.


خواستن و بدست نیاوردن، موجی از فشار و درد بر جانش ریخت.