روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1884 : بی خوابی

خوابم نمیبره. فکر کنم چون عصری یکی دو ساعت خوابم برد حالا داستان دارم :( حرف خواب شد  چند روز پیش یکی از دوستام برام یه فایل فرستاد مربوط به کنفرانسم. به حرفام که گوش میدادم یادم میومد چی گفتم فهمیدم هرچی میگفتم از عوارض مریضیم بود که دو قطبی. ادم نمیدونه حرف میزنه شاید اگه میدونستم نمیگفتم:/ نه این که نگم گفتن نگفتنش اهمیتی نداره اما این که این همه سال گذشته من تازه یه مدت فهمیدم جالبش میکنه. بگذریم. کتاب فانوس دریایی رو حدود صد صفحه خوندم. نتونستم هنوز بشینم سر کار ولی کتابو سعی کیکنم بخونم حتما هر چقدر که میشه. فقط همینقدر ازم برمیاد. نمیدونم چیکار کنم خوابم ببره. نصف شبی هوس شربت آلبالو کردم :/ فقط شکمم خوب کار میکنه لعنتی :دی و اشتهام :/ چیکارشون میشه کرد؟؟؟ 

کتاب مثل موجها و خانم دلوی نیست برام اما هنوز جا نیفتاده اما نوع نوشتنش همونجوری هست. سیال ذهن. همه از طرف خودشون حرف میزننو یه جاهایم راوی پیدا میشه . من دوتا قبلیارو تا اینجا که خوندم به نظرم قوی تر اومد شایدم به ترجمش برگرده که من نمیدونم. اما بدم نیست هرکسی نمیتونه بخونه این از اون دوتای قبلی سخت تر میاد برای خواننده به نظرم .


کتاب به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، صالح حسینی، نشر نیلوفر


+ هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. قطره اشکی شاید ، تلخ و سیاه در نیمه راه ، در تاریکی ، در پرتوی که از آفتاب به اعماق راه می جست، شکل گرفت. قطره اشکی افتاد ؛ آب ها به هر سو جنبیدند ، آن را پذیرفتند و آرام گرفتند. هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. 


+ سادگی اش به عمق چیزی که آدم های باهوش تحریفش میکردند راه می‌یافت.


+ بین او و زندگی سودایی در کار بود و در این سودا او در یک سو قرار داشت و زندگی در سوی دیگر و او همیشه میکوشید در خور خویش جانب بهتر آن را بگیرد.