روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1882 : پوچی

این چند روز که کار نکردمو خونه نبودما خیلی به نظرم پشتم باد خورده. اصلا یادم نی چجوری کار میکردم. اتاقمم یه خورده شلوغه به مها میگم بیا وسایلتو جمع کن گرفته خوابیده البته وسایل خودمم هستا ولی تقریبا جمعشون کردم. نباید بزارم طولانی تر از این بشه احتمالا بعد این پست شروع میکنم به خوندن کتابم که نصفشو خوندم اصلا نفهمیدم چی خوندم :/ وضعیت مزخرفی بود. خب دیگه هفت ماه وقت داریم شاد باشیم طبق میانگینی که گرفتم هر هفت ماه یکی تو فامیلمون فوت میکنه :/ عزرائیل بعد مامان بزرگم سمت خانوادمون نیومده بود که الان اومده هی پشت هم میمیرن ادما. اینا همش طنزای تلخ. ولی چیکار میشه کرد عادی نمیشه مرگ هر دفعه شوک خودشو داره جدی میگم. یه ادمی هست بعد دیگه نیست به همین سادگی. 

بگذریم. باید حواسمو معطوف هدفم و آینده ام کنم. این وقفه منو دور کرده ازشون. میگم که پشتم باد خورده همیشه وقتی اینجوری میشه اولش خیلی سخت برگردی به شروع و روال کاری که انجام میدادی اما باید باید درست بشه. دلم میخواد فلسفه قبول بشم کتاباموبخونم زبانمو کار کنم عکاسی مجموعه هامو پیش ببرم. کم کم سر کار برم و خورد خورد زندگیمو جلو ببرم. نمیخوام فراموش کنم. دلم برای خیلی چیزا تنگ شده تنها کاری که ازم بر میاد کار کردن. کارن کار کردن. دلم میخواد به خودم خیلی سخت بگیرم. تو این جور مسائل احساس میکنم فقط خودم خودمو میفهمم. اصلا حالم خوب نیست. ولی چاره چیه چیکار میشه کرد. یجور حس تک افتادگی دارم. حوصله بیرون رفتن و آدمارو ندارم. یه حس وحشتیم تو وجودم هست که هر بار تازه میشه. فکر نکنم هیچوقت از پسش بر میام. امروز نهم دی ماهه. چه مسخره دی جلو رفت کاش زود تر این سال کذایی تموم بشه که از اولش با از دست دادن شروع شد برام. درسته خیلی ناقصم و خیلی چیزا از دست دادم اما هنوز چیزایی برام مونده که قدرشونو میدونم اما ترس از دست دادنو تو وجودم دارم. باید نگهشون دارم باید کار کنم کار کنم تا پوچ نشم یه ادم تو خالی. همین برم کتابمو بخونم.

  • مائده