روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1877 : دوباره شروع

صبح فکر کنم ده یازده بود که بیدار شدم شروع کردم بخوندن وسطشم باقی کارهارو انجام میدم. من همش باید در حال شروع کردن باشم. هی به بنبست میخورم و هی دوباره راه جدید اما پیش میرم. نمیدونم باقی آدما چجوری کار میکنن. احتمالا همیشه مداوم. همیشه مستقیم بدون هیچ توقفی اما من خب دستو پام شکسته است از یسری موانع که جلوراهم هست نمیتونم گذر کنم پس راهمو عوض میکنم و دوباره مسیر طولانی تر میشه. نزدیک ۴۰ تا کتاب نخونده دارم. خب خیلی بده دیگه احساس میکنم ععقبم. دلم نمیخواد امسالم با کارای مونده از سال قبل تموم بشه. اگه تنها باشم بهتر کار میکنم. کاش کتابخونه مثل تابستون خلوت بود. اونوقت راحت میرفتم اونجا اما خب اونجا الان شروغ و به روحیه من نمیخوره. هوا هم سرده نمیشه رفت بیرون مثلا کار کرد. مها هم مثل منه تقریبا تازه اون امسال آزمون داره. هوف خواهران درخشان! :دی کتاب هنر همچون درمان کتاب خوبی به نظرم. اما الان نمیتونم بیشتر راجع بهش حرف بزنم از این که از هنر حرف میزنه لذت میبرم. بعدش دلم میخواد کتاب مربوط به عکاسی بخونم فکر کنم کتاب بحران واقعیت رو که خریدم کتاب خوبی باشه. نوشتهٔ گراندبرگ که چند تا از مقاله هاشو قبلا خوندم. همین. امروز حس بهتری دارم ببینم تا شب چقدر کار میکنم. 

  • مائده

نظرات  (۱)

سلام . موفق باشید . وبلاگتونو دوست دارم . مخصوصا کتابهایی که میخوانید و مطالبی که درباره کتابها میذارید . سپاس . موفق باشید .
پاسخ:
سلام خوشحالم اینو میشنوم. ممنون