روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1872 : شروع دوباره

اگه فکر میکنی من خودم از این وضعیت وحشتناک خودم خسته نشدم سخت در اشتباهی. دلم میخواد از خودم میشد جدا بشم خودمو بکنمو بندازمش دور. اما خب نمیشه فقط میشه درستش کرد. تمام سعیمو کردم. رفتم پیاده روی هوای سرد خورد به سورتم درختا همه بی برگ آسمون قرمز بود خب راستی راستی زمستون اومده. سه ماه دیگه بهار میشه و امسال تموم میشه من دلم میخواد جمع بندی خوبی داشته باشم امسال مثل پارسال که راضی بودم از خودم. پس وقتی اومدم خونه با مها تصمیم گرفتیم بشینیم پای کارمونو برناممون. من یه برنامه نوشتم برای این فصل یه برنامه هم برای دی ماه بهمن و اسفند که برسه برنامشونو مینویسم. دیگه تونستنو نتونستن نباید باشه من هر روز یه دنده شروع میکنم باید بشه. مخصوصا برنامه فصلی رو نوشتم که بدونم وقتی فصل تموم بشه چه کارایی کردم البته کتابو ننوشتم چی بخونم همیشه این قسمتو مشکل دارم ادم نمیدونه دقیق چقدر طول میکشه خوندن کتابا یا چه کتابایی رو برای خوندن انتخاب میکنه. الان حس بهتری دارم از اون احساس بیهودگی و احمقی که داشتم جدا شدم. دوست دارم همین الان شروع کنم به خوندن. به هر قیمتی باید بفهمم باید یاد بگیرم تمرکز کنم. ببینیم چمی کنم. برای فردا تصمیم دارم مقاله هایی که استاد نوشته بود توی مجله های مختلف مثل اشباح اگلستون ، فراخوانی نابهنگام، درمایه های ایرانی و اون یکیو یادم نیست رو بخونم تو یه روز تمومش کنم باید یادم بیاد یسری چیزا. 

  • مائده