روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1859 : یه راه دورو دراز خیلی دور

امروز هیچکار نکردم فقط خوابیدم یا فکر کردم البته پیاده رویم رفتم شب راه رفتمو فکر کردم به خودم به هدفم به آینده ام به حرفای دیروز به چیزی که میخوام به نقص هام به ترس هام به چیزی که هستم به چیزی که میخوام باشم. میدونی  من برای فلسفه خوندن فقط نباید کنکور بدم. باید یسری نقص ها و ایرادایی که دارمو برطرف کنم بعد برم شوخی که نیست. یه مقطع بالاتره و خب رشتهٔ سخت تر نمیشه برم ساکت باشم که یا حرف نزنم و فعالیت نداشته باشم. خوشبحال بقیه خیلی از من جلوترن. من هنوز نه کار دارم نه درآمد. نه که پول مهم باشه اما لازم هست. دوروز دیگه ۲۵ سالم میشه باید تا قبل سی سالگی تکلیف این چیزا مشخص بشه. چه مهارت هایی که بقیه دارن هر ادم سالمی و من ندارم. نمیتونم روابط اجتماعی وحشتناک سخت برام. معاشرت کردنم میلنگه. حرف زدنم توی جمع. اینا چیزی نیست که با کتاب خوندن فقط رفع بشه البته نه که بی تاثیر باشه حرف زدنم بهتر شده. توی عکاسی هم یجور دیگه. فقط یه ذره ترسیدم. احساس میکنم با یه دنیای بزرگ طرفم و نمیدونم چیکار باید کنم. باید زندگیمو عوض کنم باید یسری چیزایی که ضعیفم توشونو قوی تر کنم کار کنم روشون. یعنی میشه ؟ حتما راه درازی دارم. مطمئن نیستم تهش به جایی ختم بشه. 


من باید خودمو بسازم. و این کار کم و راحتی نیست. 

  • مائده