روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1858 : اتمام کتاب ، کتاب جدید

دیشب رفتم دکتر. بعدش حالم خوب نبود نشد چند صفحه آخر کتاب رو تموم کنم. این کتاب رو باید دوباره حتما بخونم. برای اولین بار بد نبود خوندنم. با فلاسفه و نظریه هایی که دادن روندی که جلو اومده آشنا میشیم. 

کتاب بعدیم جلد دوم نامه های ونگوگ هست. جلد یکشو چند وقت پیش خوندم. 

خیلی حرف هست که بخوام بزنم. از چیزایی که دیروز گذشت حرفایی که با روانشناسم زدم. خیلی چیزا ذهنمو درگیر کرده نمیدونم چه کاری درسته چیکار باید بکنم الان . معلقم نمیدونم باید چجوری درستش کنم. احساس میکنم ذهنم خسته است امروز. نا ندارره به همه چیزا فکر کنه. دلش میخواد بخوابه. تخت. من رفته اون پشت مشتای مغزم. زانوشو بغل کرده تو تاریکی نشسته پشتشم کرده به خودمو میگه الان نه. الان حرف نزنیم! بیخیال