روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1856 : سی سالگی

امروز بهتر از روزای قبلکار کردم. هرچند بعد مدتها پشت میزنشستمو عادت نداشتم. یه حال دیگه ای داشت ولی که بدم نیومد. هایدگر و هوسرل رو تموم کردم. واقعا یه چیزاییش فهمیدنش سخته خب. اما من میخونم و رد میشم مطمئنم به مرور هرچقدر بیشتر بخونم بیشتر سختیش کم میشه یعنی مطلب برام جا میفته. 

ثبت نام ارشد شده موندم امسال امتحانی شرکت کنم یا پولشو بدم کتاب بخرم :/ واسه خودش پول یکی دوتا کتاب که میشه :دی‌ ولی شرکت میکنم که رله بشه برام. ذوق دارم برا این که خب تقریبا یه ذره دلم برای آینده ام چیزی میخوادو رویایی داره مثلا این که فلسفه بخونم سعی کنم مثل استادم سونتاگ اونز جاکوملی وولف بنیامین و آدمایی کهدوست دارم بشم. هیجان آور نیست؟ تو جای من بودی چجوری بودی؟ ادم خب وقتی تصور میکنه هیجان زده میشه. البته با وضع الانم زیاد نباید حساب کنم من اخرشو رویا پردازی میکنم. الان تنها چیزی که دارم کتاب خوندن و زبان خوندن. دلم میخواد صبحا زود بیدار شم. الان بخوابم که اینجوری بشه بیشتر استفاده کنم شبامبرم پیاده روی امشبم رفتم اگهتنبلی نکنم خیلی خوب میشه. هوا واقعا سرد شده زمستون نزدیکه چقدر زود پاییز داره تموم میشه. یادم با مها کلی برنامه داشتیم واسش اخرشم هیچی. البته جفتمون داریم میخونیمو کار میکنیم بی هیچیم نیست. نتیجه آزمایشمم گرفتم همه چیش تقریبا ظاهرا نرمال تا ببینم دکتر چی میگه. گروه خونیمم +O خجسته و خوشحال :/ 

این کتاب انگار هیچی نمیدونم ازش اینقدر داده ها زیادن تو مغزم که کلا ارور میده :/ یجوری کلا هیچی نشون نمیده که چی فهمیده :/ ولی باید بشینم پاش یکی دوروزه تمومش کنم زیاد نمونده. از این ماه اگه پول تو جیبیمو بگیرم باید همش منابعو کتابای مربوط به فلسفه رو باید بخرم. اما وسطش اگه خسته شدم حتما یه رمان یا چیز متفاوت هم میخونم دل آدم باز بشه. 

همین دیگه بیشتر روزمرگیامو نوشتم نه؟؟ فکر تو سرم هست اما اصلا دستم به نوشتنشون نمیره. نمیدونم چرا شاید چون فکر میکنم مهم نیستن. 

دلم میخواد زود تر بزرگ بشم مثلا سی ساله. به نظرت من سی سالم بشه چجوری میشم؟ دلم میخواد مثل استادم بشم. سی سالگی دلم میخواد یسری چیزام عوض شده باشه. فکر کردن بهش هیجان انگیزه. کاش تو ذوقم نخوره. 


اصلا میدونی چیه ؟ چند وقت حالم خوب نیست ادم که همیشه بالا نیست که همه چیش عالی باشه منم گیر کردم دارم تلاشمو میکنم زودتر خوب بشم. این پستای بی نمکم از سر همین حالمه. ادم دست خودش نیست.

  • مائده