روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1853 : سرنوشت

به نظرتون چرا من اینقدر ساکتم. مثلا این زندگی منو غرق خودش کرده؟ هه!بعیدم نیست. اخه ادمی که یه روز یهو همش میخوابه تقریبا کلشو اصلا وقت داره غرق زندگی بشه؟ از این وضعیت راضی نیستم اما کاریم ازم بر نمیاد. احتمالا مقداریش تاثیر قرصاست یا بیماری قبلنام اینجوری بودم خوابم زیاد بشه. چیکارش حالا میتونم کنم؟ هیچی. فرض کن بخوای با دستو پای شکسته و ضرب دیده از کوه یا اصلا فقط یسری پله بری بالا چه شود! هدفتم خیلی گنده است چون تو اصولا از کارای سخت خوشت میادو نمیدونم چرا علایقت اینقدر بزرگو دست نیافتنین. آخرشم معلوم نی چی بشه. امروز یادم افتاد یه نشست یکی دو سال پیش رفته بودم جزئیاتش خاطرم نیست فقط یه میز بزرگ بود من اینطرف جلوی جلو نشسته بودم دو تا دوستامم اون طرف. یه دختری کنارم بود توجهم بهش جلب شد چون سمعک تو گوشش بود منم احتمالا تازه گذاشته بودم اولش زیاد راحت نبودم دختره ازم فکر کنم پرسید چی میخونی گفتم عکاسی شما چی؟ گفت فلسفه ی هنر. برام جالب بود که امروز یادم اومد آدم بعضی وقتا انگار آیندهٔ خودشو ببین و نفهمه حالا نکه من شرکت نکرده قبول باشما اما دوست دارم که بشه. حالا هنوز فقط یه لیست پر از کتاب دارم که فعلا اولیشو دارم برای خوندن که دارم میخونمش. اصلا نمیدونم بقیه چجوری میخونن اما من نمیتونم حفظی بخونم یا کنکوری :/ هی بخوام فکر کنم بشینم مثلا کتابای همشونو حفظ کنم که چی نوشتن چی گفتن واسه همین ممکنه هیچوقت به آرزوم نرسم. اما چه اهمیتی داره من به مسیر نگاه میکنم. مسیری که تهش من رشد کردم کلی کتاب خوندم حالا بشه یا نشه. نکه مهم نباشه ها دوست دارم بشه اما شاید من نشه برام شانسیم هست. وقتی میگم شانس منظورم واقعا شانس. مثلا این که من هیچوقت نمیخواستم برم دانشگاه آزاد عکاسی اصلا انگار همه چی دست به دست هم داد تا من برم :/ عکاسی سراسری رو میخواستم و البته الانم احساس میکنم چقدر خوشبخت بودم که اینجوری شد. خلاصه که ادم هیچوقت نمیدونه چی میشه. شاید فکر کنی چیزی خوب اما برعکس پیش میره و تو باور نمیکنی چی شد اینجوری شد. مثلا تا همین دو سال پیش من تصمیم نداشتم اصلااز دانشگاه هنر خوشم نمیومد حالا الان دقیقا چیزی رو میخوام که فقط اونجاست :/. میبینی دارم سعی میکنم متمرکز شم رو هدف و زندگی و برنامه های خودم. فکر کنم دارم بزرگ میشم اینجوری که از پس خودم بر بیام. اگه فلسفه میخوام به خاطر عکاسیم هست من اعتقاد دارم فلسفه هر چیزیو بهتر از چیزی که هست هم میکنه. مثلا دکتری که فلسفه میخونه با دکتری که نمیخونه زمین تا آسمون فرق داره. توی عکاسی هنر هم همین. و همین. دوباره میخوام بخوابم چون خیلی خوابم میاد با این که تا عصر خواب بودم. چقدرم چسپید بهم لعنتی. راستی یه رره از نیچه هم خوندم. به نظرم قابل فهم تر اومد شاید چون یه کتابش رو خونده بودم منظورم این یسری چیزارو انگار میدونستم. باید سعی کنم فکر کنم کتابای خود فیلسوفارو بخونم نه؟ یه آمار باید درارم. حالا از قضا این ماه هنوز پول تو جیبیمو نگرفتم. حالا که کتاب میخوام کلی.


به نظرت تو سرنوشت من هست که فلسفه بخونم؟ انقدر که انگار راه پر پیچو خمی رو گذروندم باورم نمیشه این همون راهه. حتی فکر نمیکنم دو سال دیگه کجا هستم. بعضی وقتا احساس میکنم یه چیزی منو دنبال خودش میکشونه. کی میدونه آینده چی میشه؟

  • مائده