روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1850 : فلسفه

امروز هیوم رو خوندم با کانت البته یه ذره مونده تموم بشه. حقیقتن یه چیزاییشم هست که نفهمم. یعنی جوریم نیست که با دوباره خوندنش حالیم بشه انگار چیزای دیگه ای رو باید بدونم که اونارو بفهمم. فکر میکنم اینجوری باشه. ولی خب اونجوریم نیست که هیچی نفهمم. اما میدونم باید کتاب رو باز بخونمش با یک بار ابدا فکر نمیکنم فایده ی چندانی داشته باشه. 
زیانم دارم میخونم و پیش میرم تا اسفند ماه ببینیم چه میکنیم. 
همش احساس میکنم یه چیزی کمه تو زندگیم احساس کیکنم یه کاری باید انجام بدمو نمیدم. یا نمیدونم. به هر حال بیشتر وقتمو با کتاب خوندن و زبان میگذرونم. 
اگه باونم فردا صبح زود بیدار شما کارای بیشتری سعی میکنم انجام بدم چیزای دیگه ای تو برنامم میذارم که فکر نکنم خالی هست. باز خوابم بهتر از قبل شده اما هنوز درست نشده. 
از وقتی تصمیمو بلند گفتم یه ذره نگران شدم نکنه نتونم. اما نتونستن چیزی نی که بهش فکر کنم. میدونم انجامش میدم امیدوارم که بشه. یعنی میشه؟ خیلی سخت به نظر میاد. دلم میخواد نوشته های خود فیلسوفا رو بخونم. احساس میکنم اونجوری بیشتر میفهمم که چی میگن. مثل افلاطون که کتابشو خوندم یا نیچه. این ماه که فکر نکنم منتظرم پول تو جیبیمو بگیرم از قفسه کتاب بگیرم از ماه دیگه باید بگردم دنبال اسم کتابا ببینم چه کتابهایی منتشر شده ترجمه شده. اغا استرس گرفتم یعنی بقیه این کتابارو میخونن همشو میفهمن؟ چرا من نمیفهمم یه چیزاییشو ؟ نکنه استعداد ندارم :/ :( من فلسفه رو دوست دارم نباید به این چیزا فکر کنم یکسالو نیمم وقت دارم که تلاش کنم بفهمم و بخونم خدا کنه قبول شم. دیگه نباید بهش فکر کنم. 
  • مائده

نظرات  (۱)

  • دخـترکــی با قـلـب صورتــی
  • فلسفه رو اگ با دقت و تکرار و مثالها و نمونه های زیاد بخونی دیگ قشنگ متوجه میشب موفق باشی:)