روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

184 : پاس ها از شب


پاس ها از شب گذشته ست،

میهمانان، جای را کرده اند خالی، دیرگاهی ست

میزبان درخانه اش تنها نشسته،

درنی آجین جای خود، برساحلِ متروک می سوزد اجاق او،

اوست مانده، اوست خسته.


مانده زندانی به لب هایش

بس فراوان حرف ها، امّا

با نوای نای خود، در این شب تاریک پیوسته،

چون سراغ ازهیچ زندانی نمی گیرند،

میزبان در خانه اش تنها نشسته.


                                                                          نیــــما  زمستان سال۱۳۳۶


دیشب زود خوابم برد فکر کنم حدودای 10 اینا بود اصلا به ساعت نگاه نکردم داشتم موجهارو میخوندم اصلا نفهمیدم چجووری پلکام بسته شد.چقدر کیف داد نکشتم خودمو تا خوابم ببره.اینه که از ساعت سه بیدارم.همه خوابیدن.7 نیم کلاس دارم امروز عمومی.

  • مائده