روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1837 : سه شنبهٔ پاییزی

صبح ساعت ۹ راه افتادم که برم ساجده رو ببینم. با هم رفتیم صبحونه یه کافه دقیقا بغل ساختمون اسکوی متروک و بیچاره :( دوسه تا ساختمون فاصله داشت بعد فکر کن ندیده بودیمش :/ به هر حال برام جذاب بود. یه حیاط که با این که سرد بود ترجیح دادیم بشینیم از این خونه آجر سه سانتیا بود یه حوضم داشت. صبونمونو خوردیم رفتیم راه بریم گشتیم بعد گفتیم بریم پارک لاله بعد سرراه شهر کتاب دانشگاهو دیدیم بعد من کتاب اگر تو مرا نبینی شهریار توکلی رو خریدم ساجده هم گفتاز ناپدیدی و درباره بیداریو میخواد. بعد برگشتیم اسکو افق نداشت بهانه هم آوورد که نشر حرفه نویسنده و حرفه هنرمند خیلی وقت کتاب چاپ نکردن‌ چاپ تمومن :/ بعد رفتیم آخر درباره بیداری رو از کتابفروشی پارت خریدیم فکر کنم اسمش پارت بود همونجا که از اعماقم ازش خریدیم. که کتاب از ناپدیدیم داشت اما جلدش کثیف شده بود ساجده نمیخواست بعدرفتیم پارک لاله کتابارو باهم دیدیم کلی راه رفتیم بعد داشتیم درباره بیداری رو میدیدیم که یه خانم کره ای اومد باهامون حرف زدن منم فکر کنم برای اولین بار تویه بحث شرکت کردم اون بگو من بگو بحثم در مورد خدا و دین بود اخرم گفتیم شما درست میگی :/ بعدش گشنمون بود ساعت چهار شده بود گفتیم بریم یه چیزی بخوریم رفتیم کافه سه لت تو البرز اینقدر غذاهاش چسبید که نگو گشنمونم بود اصلا نگم که چه کیفی داد. خیلی غذاش خوشمزه بود. بعدشم اومدیم مترو و خونه. به نظرتون من خسته نیستم؟خیلی راه رفتم امروز خیلی. کلی باهم حرف زدیم گشتیم. خانم کره ای پرسید ارزوتون چیه؟ من: این که روز به روز یاد بگیرم بتونم توی رشته ی خودم کاری کنم دوست دارم فلسفه بخونم ادم بزرگی بشم. راه درستو به ادما نشون بدم و از این چیزا . اون میگفت اینا ارزو نیست خب هرکی متناسب با خودش داره دیگه هدف زندگیشو تعیین میکنه دیگه. به نظر خانم کره ای انسان باید در پی حقیقت باشه هیچوقتم پیداش نمیکنه جالب اینو گفت بعد یه جا گفت من ارزوم بر اورده شده. :/ فکر کنم دارم قاطی پاتی میگم بیخیال. قاطی کردم اشتباه شد. همین دیگه امروزم اینجوری سر شد خیلی خوش گذشت. 
  • مائده