روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1830 : آذر رسید

من از ده شب دیشب بیهوش شدم تا ده صبح امروز تقریبا. ساعت ۱۲ نهارمو خوردم بیهوش شدم تا ساعت دو :/ این وسطشم سعی کردم کتاب بخونم که یه فصلو تموم کردم فصل بعدیو چشم دو دو میزنه و هی خمیازه میکشه. امروز اصلا روز خواب :دی خوب میشم بابا فقط یه ذره زیادی خسته ام که نباید بهش بها بدم احساس میکنم با خوواب خستگیمم بیشتر میشه. کتاب لذات فلسفه رو تقریبا نصفشو خوندم خیلی سخت نیست راستش تمرکز دارم. البته امروز زیاد نه اما درستش میکنم دلم میخواست تا فردا شب تمومش کنم اما فکر نکنم بشه. یه جاهاییش البته کسل کننده است. بعدش دلم میخواد از اعماقو که پارسال خوندمو بخونم دوباره. همین دیگه حرف زیادی ندارم این روزا. من تو خونم بیشتر مواقع تو اتاق تنها کارامو میکنم گوشه ی تختم. مها میره صبح تا شب کتاب خونه بعضی شبا میرم با بابا دنبالش ماشین سواری بلکه بادی به کله ام بخوره. میام شب میخوابم. دوباره فردا. دفترمو مینویسم زبان میخونم. و هیچ اتفاق فوق العاده ای نمیفته برام. قرار بود امروز با ساجده برم بیرون که نشد به لطف خوابیدنم قرار بزاریم افتاد یکشنبه. همین با اینا پاییزو سر میکنم :دی 


  • مائده