روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1827 : یکشنبه صبح

امروز از ساعت ۵ اینطورا بیدار شدم. ساعت هفت رفتم ماشین سواری :دی بابا میخواست مهارو برسونه منم رفتم یه بادی به کلم بخوره بعدشم اومدم فصل دوم لذات فلسفه رو شروع کردم و الان تموم شد. میدونین چجوری هر فصل چند تا قسمت داره به طول کلی راجع به اونا و این که بقیه فیلسوفا نظرشون چی بوده حرف میزنه یه همچین چیزی مثلا احساس حقیقت رو میگه یا عقل. انسان چجوری میفهمه چیزی حقیقت داره. از کجا شروع شد. نظرای مختلف چی بودن در موردش. جها عینی یا ذهنی. البته یاد گفته ی سونتاگم افتادم که میگفت واقعا دنیایی خارج از ذهن ما وجود داره.یا زمان و مکانو...

خلاصه که جریان اینه خیلیم سخت نیست اگه تمرکز داشته باشم. خدایی صبح زود بیدار شدن خیلی فرق داره ادم با وقتی که یازده بیدار میشی. تا عصری فرصت دارم تو اتاق تنهام میتونم کار کنم. خدا کنه خوب کار کنم و روز خوبی باشه برام.