روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1824 : کتاب جدید : لذات فلسفه

نوشتهٔ ویل دورانت ، ترجمهٔ عباس زریاب خوئی ، نشر علمی فرهنگی 

تا الان فقط مقدمه اش رو خوندم و نمیدونم دقیقا چجوری اما فکر کنم مثل تاریخ فلسفه نیست که درمورد فیلسوفا به طور مستقیم باشه. نمیدونم بازم حالا میخونم معلوم میشه. 

اقا تصمیم گرفتم برای این که از خونه بزنم بیرون برم کلاس یا نقاشی یا موسیقی یا زبان اصلا هرچی. من از بچگیم از کلاس رفتن متنفر بودم. ولی الان فکر میکنم باید این کارو انجام بدم این که همش توی خونم شاید خوب نباشه و این که همه کارارو بگم خودم انجام میدم تهشم درست پیش نمیره. گفتم از بین اینا زبان مهمتره. من تا حالا کلاس زبان نرفتم از بچگی مامانم اصرار میکرد اما من نمیرفتم. دوست نداشتم فقط تو مدرسه یه کلاس زبان داشتیم که اونم من خاطرهٔ خوش ندارم ازش. حالا سوال اینجاست فرانسه برم یا انگلیسی. خودم فکر میکنم فرانسه رو تا الان خوب جلو اومدم میتونم تا یه مدت از پسش بر بیام. به جاش انگلیسی برم که البته میدونم اینم به تنهایی کافی نیست و باید براش کار کنم وقت بزارم خیلیارو دیدم کلاس رفتن کلی اما نه میتونن حرف بزنن نه چیز دیگه نمیخوام جز این دسته ها باشم. فقط احساس کردن بد نیست مدتی یه جمع کوچیکی حضور داشته باشم. فقط تو فکرشم کجا برم براش کلاس دلم میخواد نزدیک خونمون باشه. با تمام این ها شک دارم یه خورده هم از تو جمع بودن میترسم. ترجیح میدم از حاشیه امنم خارج نشم اما احساس میکنم هرچقدر بهش بیشتر دامن بزنم بدتر میشه این قضیه. از ماه دیگه پیگیریش میکنم. فقط خدا کنه بدم نیاد چون میدونم نمیرم دیگه اونوقت:/ ولی دلم میخواد تا سی سالگی زبانم خوب شده باشه  باید براش کاری کنم حدود یک سال خودم شروع کردم به خوندنش شاید با کلاس رفتن سرعتم بیشتر بشه  خب خیلیم وقت نیست و کار زیاده  و فکر کنم به امتحانش می ارزه .


اوووف همین.

میرم کتابو شروع کنم.