روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1810 : اتمام کتاب تاریخ فلسفه

بالاخره بعد از مدتی کتاب تاریخ فلسفه تموم شد. درسته تو وضعیت خوبی نخوندمش و مطمئن نیستم و میدونم باید یه بار دیگه بخونمش که از فهمش مطمئن بشم اما میدونم خوندنش بی هیچیم برام نبوده. نکته که کشف کردم جدید این که به ریاضیات علاقه مند شدم بخونمو کار کنم البته از پایه. فیزیک رو همیشه دوست داشتم. هرچند که من توی هنرستان فیزیک نداشتم و ریاضیاتم فقط یکیشو داشتم :/ اینقدر پایم ضعیفِ. بعضی وقتا میگم کاش هنرستان نمیخوندم اما اونوقت شاید اینجایی که الان هستم نبودم. ما همیشه در حال انتخاب کردنیم و نمیدونیم نتیجه انتخاباتمون به کجا میرسه. 

نمیدونم کتاب جدید چی شروع کنم. میتونم نامه های ونگوگ رو بخونم جلد دومشو که فقط چند صفحه ازش خوندم میتونمم کتاب دیگه ای بردارم نمیدونم رو چه مودیم. فعلا که میخوام باقی برناممو انجام بدم. باورم نمیشه این کتابو تموم کردم دلم براش تنگ میشه مدت طولانی تقریبا روش گیر کرده بودم. 

نظرات  (۲)

تاریخ فلسفه...
تاریخ فلسفه کاپلستون و یا راسل هم میتونه خوب باشه یا مکاتب فلسفی دکتر بابایی و البته لذات فلسفه ویل دورانت که برادر دوقولوی تاریخ فلسفه است...
"فلسفه که میخوانی مراقب باش،به راه رفتن لبه ی تیغ میماند میلی متری افکارت قیقاج برود لبه ی تیز حقیقت شاهرگ حیاتت را نشانه می رود..."هرچند فلسفه تقریبا کاری به ریاضی نداره اما منطق کاملا یک علم ریاضی و مابعدالطبیعه هم تلاش غیر علمی برای رسیدن به فیزیک...
گفتی ونگوگ...شور زندگی رو بخون زندگینامه ی ونگوگ اگر نشد شور هستی زندگینامه داروین هم خیلی خوبه...آدم هر کتابی که تمام میکند قسمتی از وجودش را میان برگه ها جا میگذارد به خاطر همین ترجیحم این است که پایان هر کتاب تنها باشم...
پاسخ:
ممنون از معرفی کتاب. لذتت فلسفه رو دارم اتفاقا حتما میخونمش. همه بهم میگن مراقب باش و اتفاقا من نمیدونم باید چجوری مراقب باشم. فقط میدونم فلسفه رو دوست دارم و دلم میخواد توش غرق بشم. میدونم ربطی نداره فقط دلم میخواست ببینم چجوری. ادم گاهی هوس یه چیزایی رو میکنه چیزایی که قبلا هیچوقت جدیشون نگرفته و نفهمیدشون. 
دقیقا همینجوری ادم واقعا بخشی خودشو جا میذاره. 
منم فلسفه رو دوست داشتم دارم و خواهم داشت...
فکر کنم 17 سالم بود که رفتم سمت فلسفه بی هوا بدون خط مشخصی شروع کردم به خوندن وقتی رسیدم به فلسفه ی نا امیدانه ی بعد از انقلاب صنعتی اروپا کسی نبود که روشنم کند که این فلسفه فرزند نسل نا امیدیست و ربطی به امروز ما ندارد...فلسفه ی نا امیدانه بعد از جنگ جهانی هم تیر خلاص را زد و من کاملا از زندگی بریدم...فلسفه ی فضای بسیار وسیعی به روی آدم باز میکند انقدر وسیع که اگر مسیر مشخصی نداشته باشی گم می شوی و بعد بی سر و صدا کارت تمام است....
بعدها فهمیدم باید فلسفه را با مسیر مشخص و داشتن استاد بخوانم...
سعی کن کتاب هایی رو بخونی که ساده ترند تا برسی به جزییات مثلا کتاب هایی که فلسفه را به زبان ساده بیان میکنند...سبک کردن بار سنگین فلسفه،دنیای سوفی ،الفبای فلسفه و بعد برسید به تاریخ فلسفه...تاریخ های مهم فلسفه رو  که خوندی نوبت به مکتب ها به تفکیک میرسد...
از برداشت شخصی از تفکرات فلفی کاملا دور باش چون هر مکتب و نظریه و نوشته ی فلسفی با توجه به دوران و شرایط خاص خودش نوشته شده و تا ظرف زمانی و مکانی اون نوشته رو درک نکردی چیزی رو برای خودت تحلیل نکن...
در ضمن فلسفه جامعه ی آماری دور و بر آدم را محدود میکند یعنی هر روز که میگذرد تو میفهمی که یک نفر از آدم هایی که دور و برت هستند و برایت مهم بودند دیگر مهم نیستند گاهی این سانسور اعضای درجه ی یک خانواده ات را هم شامل می شود...
طولانی شد ببخشید.
پاسخ:
شاید همینجوری باشه که میگی نمیدونم شاید منم شده ادمایی رو دوست داشته باشم اما وابستگیم کمشده باشه هیچوقت ربطش ندادم هرچند به فلسفه. اما نمیتونم با احتیاط و با ترس قدم بزدارم به نظرم اینجوری نیست. دوست دارم کشف کنم دنبالش باشم. ولی بهنظرم اتفاقا باید برداشت شخصی و تفکرات فلسفی داشت اصلا نمیشه که نداشت. خود به خود اتفاق میفته متوجه این بخشش نمیشم این که ادما میگن دورباش حواست باشه خیلی برام قابل درک نیست. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی