روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1791 : ملال

باورت نمیشه که چجوری احساس خستگی و خوابالودگی میکنم. انگار جونی تو تنم نیست. از صبح هیچکاری نکردم جز خمیازه کشیدن. 

میخوام سعی کنم کار کنم. نمیدونم بتونم یا نه. دیروز زنگ زده بودم وقت بگیرم از روانشناسم گفت بهم خبر میده و بعدش گفت میتونی ساعت هفت بیای ؟ این شد که من بدوبدو از کتابخونه برگشتم و رفتم اونجا. میگفت این دوره های افسردگی رو باید بشناسی اشکالی نداره اگه دست خودت نیست دوروزمبخوابی دیروز قانعم کرد اما امروز دوباره احساس میکنم نمیتونم اذیت نشم و بگیرم تخت بخوابم :/ یه چیزی میره رو مخم. که کار نمیکنم. عصبیم میکنه. اخ جون کتابم از قفسه سفارش دادم امروز برام میفرسته کلی ذوق زدهام واسشون ^___^ یه شادی کوچیک به خودم جایزه دادم. دیگه این که احتمالا الان بشینم پای لپ تاپ. عکسامو ببینمو خالیش کنمو از این کارا زیاد احتیاج به تمرکز زیاد نداره خالی کردن لپ تاپ. بعدش راه میبتم عکسامو میبینم. 

  • مائده