روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1782 : امشب

همون موقع که گفتم میخوام ولتر رو بخونم مامانم گفت آش داره میذاره بریم دم دریا بخوریم. بابام گفت تاریک ول کنیم  و نریم من گفتم بریم خب نور ماشینو میندازیم یه اش خوردن که این حرفارو نداره. همینم شد رفتیم یه تخت از این چوبیا موازی با دریا نزدیکش بود ما نشستیم بهآش خوردن :دی بادم میومد سرد بود تقریبا بعد یه سگه اومد هی من میخوام بش غذا بدم اینا نمیذارن :/ بابام که میترسه از سگ مامانمو مها هم. بابام حالا حق داره سه بار سگ گازش گرفته بچه بوده. ولی من میخوام غذا بدم میگن نده خطرناک خب چرا اخه گناه داره. گشنش بود. نون داشتیم بهش نون دادم. نمیتونستم آش بهورم اون گشنش بود یعنی همش به این فکر میکردم اون گشنشه و من چجوری میتونم بی تفاوت باشم. آخرش رفتم نون گذاشتم چند بار جلوش بچه رو.  هیچی دیگه اونم خورد بعد که تموم شد گذاشت سرشو ناز کنم. منم قبلا میترسیدم و فکر میکردم ترس داره. نزدیک شدن به حیوون مساوی با مریض شدن ولی نمیدونم تو این یه سال چی شده که اینقدر راحت تر شدم. این از گره هایی از وجودم که امسال باز شده. راحت تر شدن با یسری از ترسهام. پشت سر گذاشتنشون. به خاطرش حس خوبی دارم. این که نترسم. به کثیفی و بیماریشون فکر نکنم نه که مهم نباشه مهم ولی نه اونجوری که بخوام دور باشم یا ادا اصول درارم. مامان که نذاشت بهش آش بدم :/ شاید دوست داشت کسی چمیدونه :دی. بیخیال روز دوم سفرم گذشت. 

  • مائده