روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1781 : امروز

امروز همینجور که رفته بودیم بیرون ادمارو میدیدم فکر کردم یعنی این همه آدم چجوری عمرشونو میگذرونن؟ صبح تا شب چیکار میکنن وقتی بمیرن یعنی همینجوری مردن ؟ چیزی ازشون میمونه؟ یا نه فراموش میشن. فکر کردم چرا من فکر میکنم باید کاری کنم. ملت چه راحت روزشونو شب و شبشونو روز میکنن. من هیچکاری انجام ندم همش فکر میکنم همینجوری عمرم داره میره فکر میکنم یه چیزی کمه. جاش خالی دهن کجی میکنه این دو روز واقعا نشذ همش بیرون بودم. الان میخوام ولتر رو شروع کنم. ولی میگم مردم چجوری همینجوری میگذرونن چرا من برام ترسناک میاد همینجوری گذروندن؟ همش یه گوشه از ذهنم درگیرشِ. به تهران فکر میکنم به این که بالاخره میرم همون کنج دنجم یه گوشه میشینمو کتابمو میخونم انگار قرار بگیرم دلم بخواد اینجوری قرار بگیرم. آروم بشم. حقیقتش اینه هم دوست دارم اینجا زندگی کنم هم نه. دلم تنگ شد به این زودی برای خونه برای اتاقم برای اون فضا حتی اون بالکن نسبتا زشت! اینجارو نمیتونم با چهار پنج روز موندن اسم خونه بزارم روش. من بیشتر عمرم خونمون ثابت بوده عادت ندارم به تغییر زیاد. که بتونم خیلی راحت خودمو وفق بدم. اما دوست دارم تجربه کنم دلم میخواد بدنم مهاجرت کردن چجوری یه شهر دیگه رفتن. عمرا بتونم یه کشور دیگه رو هضم کنم. نمیدونم چرا شاید واسه همین که همیشه اکثرن ساکن بودیم یه جا اگرم سفری پیش اومد معلوم نی بعدیش کی باشه بابام زیاد اهل سفر نیست ناحیه امنشو دوست داره! اما من دوست دارم این ویژگی رو دور بندازم واقعا میگم. کاش برام مهم نبود. خلاص شدن از یسری خصیصه های اخلاقی آسون نیست به خصوص اگه دست تنها باشی. دلم میخواد راحت باشم. سفر کنم جابه جا بشم. ولی منم محدوده امن خودمو دارم نه فقط در مورد این موضوع مثلا توی آداب معاشرت یه ناحیه خیلی محدود براش دارم و این خیلی بده خیلی به نظرم بد میاد. یا مثلا محدوده امن توی عکاسی کردن. میبینی چه گرفتاریم من؟ اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم. ببین به گفتن نیست بگم من این مشکلو دارم و بعد حل بشه واقعا سخته و خیلی آزارم میده. بگذریم. امروز در به در دنبال جنگل بودیم مگه اینجا پیدا میشه:/ ما معمولا سمت رامسر نوشهر قائم شهر بابلسر چمیدونم اینجاهارو رفتیم. اینجاهام همیشه داشته اصلا من شمالو اینجوری تصور میکردم که جنگل ازش جدا نمیشه بی خود نی اینقدر دریاش تمیزه کسی نمیاد:دی ولی دریاش خدایی خیلی تمیزه یعنی هیچ جا اینقدر تمیز ندید هبودم:/ کاش ساحلش از این سنگیا بود اونا خوش میگذشت میشستیم روش موج میخوردیم :دی ولی دیگه همینه دیگه فردا صبح میرم دریا کتابمم میبرم صبح زود بیدار میشم. کیف باید بده. همینجوری یه ذره عکاسی کردم اما نه خیلی.  فکر نکنم ربطی به مجموعه هام داشته باشه اصلا ادم نمیتونه میفهمی انگار باید حسش باشه نمیدونم چیکار کردم. هم دلم نمیخواد زمان بگذره هم دلم میخواد خیلی حس گندی. همین

  • مائده

نظرات  (۲)

متاسفانه هیچ اهمیتی نداره عمر آدما چجوری میگذره و این حقیقته.

https://www.youtube.com/watch?v=GoW8Tf7hTGA
پاسخ:
من عمر خودم برام مهمه. دوست دارم تو همین مقیاس خودم بزرگ باشم نه به معنی بزرگ بودن منظورم اینه ککاری کرده باشم در حد اندازه خودم. 
حالا واقعا این همه جهان وجود داره؟ جهانها. یجوری احساس نقطه بودن میکنم. ولی فوق العادست. 
مولتیورس هنوز در حد تئوری مطرحه، ولی یونیورس همین ابعادی رو داره که دیدی.
پاسخ:
جالب میشه اگه بیشتر از تئوری باشه  .